<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم </title>
<link>http://nights-venus.blogfa.com/</link>
<description>داستان کوتاه </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 30 Aug 2009 08:35:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بلوک شماره 11</title>
<link>http://nights-venus.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;جلوی ایستگاه اتوبوس از استیشن کرم رنگ پیاده شدند . پسر شیرینی بزرگ حلقه ای را فشار داد و گاز زد . احساس کرد که خامه به لب و لوچه اش چسبیده است . زبانش را در آورد و یک دور کامل دور دهانش چرخاند و بار دبگر گاز محکمی به شیرینی زد . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;زن بی آنکه توجهی به او بکند با عجله به طرف اتوبوس شماره ی 22 دوید و پسرک هم بیخیال و بدون هیچ عجله ای به طرف اتوبوس رفت و سوار شد . اتوبوس و استیشن کرم رنگ هر دو با هم حرکت کردند . راننده ی اتوبوس صدای رادیو را بلند کرد و در حالیکه خبرنگار از ناآرامی وضع سیاسی کشور و وخیم بودن اوضاع زندانیان سیاسی خبر می داد زنی میانسال به پسرک اعتراض کرد که کمتر دستهای خامه ایش را به این طرف و آن طرف بمالد . پسرک جوابی نداد . مادرش هم انگار نشنید . پسر بچه نوک انگشتانش را لیس زد ودو دستی چسبید به میله ی صندلی . گزارشگر رادیو هنوزبه صحبتهایش ادامه می داد . دختری جوان دستهایش را مشت کرده بو و با هر بار بلندتر شدن صدای گزارشگر انگشتانش را بیشتر در گوشت دستهایش می فشرد . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;وقتی رسیدند دیر شده بود . تلفن سه بار زنگ خورده بود و انگار دو بار مرد خانه پشت تلفن بی جواب مانده بود و فحش داده بود . زن ازپله ها بالا رفت و وارد اتاق خواب شد . از پنجره نگاهی به بیرون کرد . استیشن کرم رنگ جلوی بلوک 11 توقف کرده بود . سریع دکمه ی دامنش را بست و زیپ آن را بالا کشید  . با بلوز نارنجی رنگی در دست در حالیکه فقط سوتینی سیاه رنگ در تنش بود از پله ها پایین آمد . پسر سرتاپا نگاهش کرد . روی زمین نشست و کیسه ای پر از ماشینهای کوچک اسباب بازی را روی زمین خالی کرد . زن بلوز را به دندان گرفت ، قابلمه ای پر از آب را روی شعله ی اجاق گذاشت ، بسته ای ماکارونی از کابینت بیرون آورد و با عجله بلوز را تنش کرد .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;***&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&quot; کمی ماکارونی داریم ؛ از دیشب مانده ، می خوری برایت گرم کنم ؟ &quot; زن گفت و دوباره ادامه داد : &quot; ما شام نمی خوریم . او قبلا شام خورده و خوابیده است  ، من هم میل ندارم . می خوری گرم کنم ؟ &quot; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مرد کتش را جلوی آینه مرتب کرد . دم در رفت و بند کفشش را بست و زن فقط شنید : &quot; ...فظ &quot; و در بسته شد . عقربه های ساعت مانند یک خط کش عمود ایستاده بود . از پله ها بالا رفت . نگاهی به اتاق پسرک کرد . یک پا و یک دستش از تخت آویزان شده بود . آباژورش روشن بود . بدنش بالا و پایین می رفت . زن به اتاق خودش رفت . آباژورش خاموش بود . سردش شد . خوابش می آمد . زیر لحاف رفت . جمع شد. گرم شد . نگاهی به پنجره کرد . ترسید و آباژورش را روشن کرد . تصمیم گرفت که فردا مقداری کلم بخرد تا سوپ کلم درست کند . فکر کرد که شوهرش سوپ کلم با زرشک خیلی دوست دارد . لبخند زد و بیشتر جمع شد . اما چشمانش را که بست  تصویر مرد عطر فروش در ذهنش مجسم شد . بوی عطری را که همیشه شوهرش استفاده می کرد را از بالش زیر سرش احساس کرد و سعی کرد عشقبازی در شب قبل با همسرش را به خاطر بیاورد . خوابش نبرد . دوباره تصویر همان مرد عطرفروش جلوی چشمانش ظاهر شد . تصویر مردی میانسال با موهای کم پشت جوگندمی و چهره ای استخوانی ودستانی ظریف که با مهارت خاصی همیشه درب شیشه ی عطرها را باز می کرد . بلند شد و ملحفه ی کرمرنگی را روی دوشش انداخت و از اتاق خارج شد . آباژور اتاق پسرش هنوز روشن بود و پسر روی زمین دراز کشیده بود و قفسه ی سینه اش به شدت بالا و پایین می رفت  . کنارش رفت و بالشی زیر سرش گذاشت ، آباژورش را خاموش کرد و به اتاق نشیمن رفت . کنار پنجره که ایستاد متوجه شد چراغهای استیشن کرم رنگ خاموش شد و خیابان در تاریکی محض فرورفت . از پنجره دور شد و روی مبل نشست . زنگ ساعت 2 به صدا در آمد . سرش را به مبل تکیه داد وچشمانش را بست . صدای دنگ خفیفی در فضای اتاق پیچید .چشمانش را باز کرد . فکر کرد زنگ ساعت 3به صدا در آمده است . نگاهی به ساعت کرد . هنوز 2:20 بود . سایه ای در راهرو حرکت کرد . بلند شد و آرام از راهرو به اتاق خواب رفت . مرد لباسهایش را در آورد . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;روی تخت نشست و ملحفه ای را که روی دوشش بود به زمین انداخت . آباژور را خاموش کرد و به آرامی زیر لحاف به خواب رفت . دستهای آشنای مرد موهای او را نوازش کرد . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;***&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;کلم سفید بزرگی در دستش بود .وارد ساندویچی شدند . پرسید : &quot; چی می خوری ؟ &quot; پسر نگاهی به یخچال کرد و با انگشت همبرگر را نشان داد . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;از مغازه که خارج شدند پسر دو گاز بزرگ به همبرگر زده بود . جلوی بلوک 7 که رسیدند ، استیشن کرم رنگ آن طرف خیابان روبروی بلوک 11 توقف کرده بود . وارد آپارتمان شدند . سوپ که حاضر شد ، زن شعله ی اجاق را کم کرد و به حمام رفت . تلفن زنگ خورد . مرد بود . زنش را خواست . پسر توضیح داد که او در حمام است و برای ناهار هم سوپ کلم دارند اما او چون دوست ندارد ساندویچ همبرگر خورده است و همراهش هم یک کوکاکولای اصل نوشیده است .صدای بوق ممتد تلفن را که شنید گوشی را گذاشت و صدای تلویزین را زیاد کرد . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ساعت 11 بود و هنوز یک قابلمه سوپ کلم  روی اجاق گاز دست نخورده مانده بود . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;در باز شد . زن سرش را هم بلند نکرد . پسر تا دم در دوید و پرسید : &quot; سوپ کلم می خوری ؟ &quot; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مرد به انق خواب رفت . زن هم به دنبال او وارد اتاق شد و زیر لحاف دراز کشید . چشمانش را که بست دوباره تصویر مرد عطرفروش در خاطرش مجسم شد . محکم تر چشمانش را به هم فشار داد و اجازه داد تا مرد عطر فروش دکمه ی بالای پیراهن او را باز کرده و شیشه ی عطر را آرام روی سینه هایش بگرداند . با صدای مرد که دنبال شلوارکش می گشت به خود آمد . نگاهش کرد وبا انگشت کشوی زیر تخت را نشانش داد .در تمام مدتی که مرد در اتاق می گشت و لباسهایش را عوض می کرد ، نگاهش می کرد . می دانست که استیشن کرم رمگ هنوز جلوی درب آپارتمان شماره 11 توقف کرده است و صاحب آن دو ساعتی می شود که به خانه برگشته و شاید زنش برایش سوپ پیاز درست کرده یا سوپ قارچ . خلاصه چیزی غیر از سوپ کلم . چون مرد عطر فروش اصلا سوپ کلم دوست ندارد و برخلاف مردی که اکنون با شلوارکی آبی رنگ در اتاق مثل اجل معلق این طرف و آن طرف می رود از بلندی می ترسد و ماشین غیر استیشن هرگز سوار نشده است . اما مرد شلوارک آبی بنگاه معاملاتی دارد و BMW ماشین مورد علاقه اش است . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;دستی دور تنش می پیچد و در این حال بوی عطر تندتر می شود . صبح برا ی صبحانه کره با مربای توت فرنگی آماده کرده است . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;***&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;همه ی کارهایی را که از صبح انجام داده یک به یک در ذهنش مرور می کند . می داند فردا اولین روز سال تحصیلی جدید است و مرد شیرینی فروش ، موقع رفتن به مدرسه ، به پسرش شیرینی خامه ای می دهد . قابلمه سوپ کلم هنوز روی اجاق گاز است و دو سه عدد لیموی تازه هم در یخچال آماده کرده است . شوهرش دیگر جای شلوارک آبی خود را می داند . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;ساعت باز هم مثل یک خط کش عمود ایستاده است . می داند که پسرش تا الان حتما خوابیده است . مرد هم شاید آخرین اخبار بورس را مطالعه می کند . اما مطمئن است که هر دو آنها باز هم منتظرند که او ساعت 1 از جشن عروسی نزدیکترین دوستش  برگردد . همه چیز مرتب است . جلوی آپارتمان بلوک 11 سوار استیشن کرم رنگ می شود . چراغ اتاق خواب خودشان را می بیند که هنوز روشن است . فکر اینکه شاید مرد نتوانسته جای شلوارکش را پیدا کند ، نگرانش می کند . در ماشین را که می بندد بوی عطر غلیظی او را به سرفه می اندازد . مرد عطر فروش شیشه را پایین می کشد و حرکت می کند . زن دوباره پشت سرش را نگاه می کند . پلاک شماره 7 هنوز به چشم می خورد . به جلو برمی گردد . نگاهی به مرد عطر فروش می کند  . خوشحال است که می تواند از این پس به خوبی زن مردعطر فروش سوپ قارچ درست کند .&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 08:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nights-venus&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>nights-venus</dc:creator>
<guid>http://nights-venus.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب </title>
<link>http://nights-venus.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;B&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;جلوی پنجره که ایستاد انگار دستهای یکی ناشیانه روی سیم های گیتار سر خورد و در فضا پخش شد دو سه نتی که هر جور فکر می کردی پشت بند هم نبودند . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;اما هر چه بود مو بر اندام او سیخ کرد و وادارش کرد تا انگشت اشاره اش را روی شیشه بکشد و روی بخار شیشه ردی بیاندازد و بعد آه بلند و کشداری بکشد و سپس دو دستش را روی سینه به هم زنجیر کند . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تمام اینکارها را بدون اینکه بخواهد انجام داد . مثل تمام کارهایی که همیشه انجام می داد . با یکی از دستانش یک تکه از بخار شیشه را کاملا پاک کرد و زل زد به آپارتمانهایی که جلوی چشمانش قدعلم کرده بودند و به خانه های تک واحدی که کنار آپارتمانها خیلی کوچک به نظر می رسیدند . به دقت نگاه کرد به دودی که از پشت بام خانه های کوچک بلند می شد . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;یاد سماور زغالی مادربزرگ افتاد ، سماوری که فقط دود می کرد و او و فریده همیشه به آن می خندیدند . یاد خنده ی فریده افتاد که چه قدر زشت بود و در آن حال به یاد آورد خنده ی زیبای لیلا را و شوهر او را که چقدر خوب بود و تخت خوابشان را که یک روتختی زیتونی رنگ ابریشمی روی آن پهن شده بود و فهمید هنوز هم که هنوز است عطر اتاق خواب لیلا را احساس می کند وقتی اسمش را می آورد . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;دستهای ناشیانه ی کسی هنوز داشت با سیمهای گیتار بازی می کرد و دنگ دنگ نامرتبش رشته ی افکار او را انگار جر می داد . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;از پنجره دورتر شد . کش موهایش را که هنوز دور دستش انداخته بود را کشید و روی موهای نامرتبش گره زد . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;روی صندلی نشست و پاهایش را در شکمش جمع کرد . هوس چایی کرد . چایی سماور مادربزرگ را که مثل خانه های کوچک همیشه دود می کرد . چشمانش را بست و سرش را روی زانوهایش گذاشت و فکر کرد به تخت زیبای لیلا که رو تختی زیتونی رنگ داشت . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;-          &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دوستت دارم ...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;-          &lt;/B&gt;&lt;B&gt;من هم همینطور ...&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;-          &lt;/B&gt;&lt;B&gt;تنت بوی شعر می ده ...!&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;-          &lt;/B&gt;&lt;B&gt;...&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;-          &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خجالت نکش ... نگاهم کن . &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;-          &lt;/B&gt;&lt;B&gt;...&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;-          &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اذیت می شی ؟ &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;-          &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نه ... نه ... &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;دستش خزید لای موهایش . چشمانش را بست . بویید تنش را ، موهایش را و دستانش را محکم تر دور گردنش حلقه کرد . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پاهایش را که در شکمش جمع کرده بود ، بیشتر در خود فشرد . قفل دستانش سفت تر و سفت تر شد . رنگ زیتونی روتختی لیلا انگار پررنگ تر شد . بیشتر هوس چایی کرد . از صدای نتهای گیتار که همچنان ناشیانه در فضا پخش می شد خوشش آمد . احساس کرد کسی پشت سرش است . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;آرام چشمانش را باز کرد . کسی جز خودش آنجا نبود . دردی را در شکمش احساس کرد . شاید درد فشار پاهایش را که در شکمش جمع کرده بود . شاید هم ...! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&quot; همه چیز با یک درد شدید و ناگهانی آغاز می شود . &quot; به یاد آورد که لیلا این جمله را روزی که روی تخت زیتونی رنگ نشسته بود به سختی ادا کرد . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سریع از جایش بلند شد . پاهایش کرخت شده بود . دردرا احساس کرد . آبستن شد انگار ، داد زد . بدون آنکه حتی یک بار هم روی تخت زیتونی رنگ بنشیند . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کشان کشان خود را تا دم در دستشویی رساند . اما لحظه ای خوشحال شد . فهمید باز هم همان درد همیشگی است . لبخند زد . دیگر دردی حس نکرد . به آشپزخانه رفت . برای خودش چایی دم کرد . صدای کسی که ناشیانه گیتار می نواخت را شنید . به اتاق رفت . تلویزیون را خاموش کرد . صدای مردی که گیتار آموزش می داد هم قطع شد . چایی اش را خورد و آرام روی تخت خواب سفید خودش بی آنکه این حرفها را بشنود  به خواب رفت .  &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;-          &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دوستت دارم ...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;-          &lt;/B&gt;&lt;B&gt;من هم همینطور ...&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;-          &lt;/B&gt;&lt;B&gt;تنت بوی شعر می ده ...!&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;-          &lt;/B&gt;&lt;B&gt;...&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;-          &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خجالت نکش ... نگاهم کن . &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;-          &lt;/B&gt;&lt;B&gt;...&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;-          &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اذیت می شی ؟ &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;-          &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نه ... نه ... &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/B&gt;                                &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 266px; HEIGHT: 310px&quot; height=338 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.aftab.ir/news/2007/jan/04/images/69a930fd3e0a78a4b2c279d2a6061dce.jpg&quot; width=266 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Jan 2009 20:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nights-venus&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>nights-venus</dc:creator>
<guid>http://nights-venus.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من بزرگتر از من ...</title>
<link>http://nights-venus.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;وقتی روی کاناپه جلوی تلویزیون نشست و دو سه پسته در دهانش انداخت ، فهمیدم که ماندنی است .بدون آنکه چیزی بگویم به اتاق خواب رفتم و کمی عطر پشت گوشم زدم و به سالن برگشتم .روی میز جلوی پایش خم شدم و دو سه پسته برداشتم و کنار رفتم . بوی عطر بنا گوشم که به مشامش خورد گره کراواتش را شل تر کرد . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;به آشپزخانه رفتم و با یک لیوان چایی دوباره به سالن برگشتم .در حالیکه با چشمان سرخ و خواب آلودش به لیوان چایی ام نگاه می کرد ، با انگشت آشپزخانه را نشانش دادم و به اتاق کارم رفتم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;چراغ کارم را که روشن کردم سایه ام کنده شد و چسبید به دیوار .سایه ای سه برابر بزرگتر از خودم . روی صندلی ام جا به جا شدم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;و کتاب کافمن را باز کردم .برای پروژه ی جدید بایستی یکسری کد پیدا می کردم . بی حوصله شروع کردم به ورق زدن کتاب . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;هر بار که تکان می خوردم ، سایه ام که بزرگ بود و سنگین ، به سختی خود را روی دیوار تکان می داد . خیلی قوی تر و محکم تر از خودم به نظر می رسید . دو سه بار انگشتم را تکان دادم . هر یک ازانگشتانم به اندازه ی یک متکای قدیمی شده بودند . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;اما هیچ یک از اعضای بدنم در آن دیده نمی شد .سر و بدنم مثل دو توپ بزرگ بودند که روی هم چیده شده باشند و دستهایم مثل دو لوله ی پهن و بزرگ از داخل توپ پایینی بیرون زده بودند . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;نبود دیگر اعضا برایم مهم نبود . تا حال که به هیچ دردم نخورده بود . بعد این هم فکر نمی کردم بود یا نبودشان فرقی به حالم بکند. مهم این بود که بزرگ تر شده بودم و قوی تر . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;کتاب را بستم و بلند شدم و جلوی چراغ ایستادم و شروع کردم به تکان دادن سرم ، دستانم و انگشتانم . سپس در حالیکه این کار را می کردم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;در اتاق چرخی زدم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;سایه هم به سنگینی تکان خورد و همراه من تا جایی که روی دیوار نور می تابید آمد و سپس در سیاهی دیوار محو شد . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;کمی عقب تر رفتم تا جایی که&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;فقط قسمتی از دستم در روشنایی دیوار قرار گرفت . فکر کردم ذره ذره که به سمت سیاهی دیوار می روم سایه ام را قطعه قطعه می کنم . تکه تکه می برم و نابودش می کنم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;به روشنایی دیوار برگشتم و آرام دستم را دراز کردم . قسمتی از انگشتانم در سیاهی دیوار فرو رفت و انگار سایه ام داد کشید . خوشم آمد . کمی دستم را جلوتر بردم . وقتی تا بازو در سیاهی فرو رفت ، صدای جیغش &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;بلند تر شد . شروع کردم به خندیدن . باز هم همانطور آرام آرام در سیاهی پیش رفتم . نصف بدنم ، سرم ، بازوی دیگرم ، انگشتان دستم .&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;با هر بار که در سیاهی فرو می رفت ، صدای جیغی در فضا پراکنده می شد و من هم لذت می بردم و بلند بلند می خندیدم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;لذت می بردم وقتی می دیدم چیزی بزرگتر و قوی تر از خودم را قطعه قطعه می کنم و او هم داد می زند . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;بعد تصمیم دیگری گرفتم . دوباره کل سایه ام را در روشنی دیوار قرار دادم . انگار دوباره متولد شد . کف زدم و خندیدم . اینبار می خواستم جور دیگری او را از بین ببرم . خواستم از جایی که اکنون قرار گرفته ام طوری به سمت تاریکی بپرم که کل آن یکباره در تاریکی محو شود و از بین برود .تا سه شمردم و با تمام قدرتی که داشتم ، پریدم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;چون بزرگ بود بار اول موفق نشدم یکباره نابودش کنم . تمامی آن در تاریکی فرو رفت اما دست چپم جدا شد و روی دیوار جلوی چشمانم به جا ماند . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;سایه ام با تمام قدرتی که داشت جیغ کشید . بلند بلند می خندیدم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;برای آخرین بار به سمت روشن دیوار رفتم . مطمئن بودم که اینبار موفق می شوم . دوباره تا سه شمردم و اینبار محکمتر از قبل پریدم . طوری که تمام سایه به یکباره محو شد . اما دیگر صدای جیغی نیامد . انگار سایه ام&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;مرد . من هم نخندیدم . فقط به سمت مردی با گره کراوات شل که جلوی در اتاقم ایستاده و دستانش را برایم باز کرده بود و&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;دهنش هم بوی پسته می داد رفتم و با تمام بزرگی بین دستانش جا گرفتم . &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Sep 2008 22:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nights-venus&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>nights-venus</dc:creator>
<guid>http://nights-venus.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیگر مردی ندارم ...</title>
<link>http://nights-venus.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;قدم می زنیم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;، مثل همیشه ، بدون هیچ حرفی . &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ناگهان می ایستد . درست جلوی مغازه ی کتاب فروشی . چشمانش را ریز می کند و سرش را تکان می دهد . &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;عکس را که روی جلد کتاب می بیند &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;شروع می کند به فلسفه بافی .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;می گوید : &quot; ببین چه قدر محکم دخترک را بغل کرده است . آدم می تواند صدای شکستن استخوان هایش را بشنود . &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&quot;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;نگاهش می کنم و لب و دهنم را کج می کنم .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;می گوید : &quot; دخترک می لرزد ... &quot; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;در حالیکه دستش را می کشم می گویم : &quot; انیمیشن نیست ...&quot; و دردلم به تمام چرندیاتی که در ذهنش وول می خورد می خندم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;عرق روی صورتم را پاک می کنم . هر کس که از کنارمان می گذرند لااقل یک تنه می زند . حالم از این پیاده رو و آدمهایش به هم می خورد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;اما او هنوز توضیح می دهد : &quot; دخترک عاشق شخصیت داستان شده است . فکر می کنی واقعی نیست ، اما حقیقت دارد . ببین چطور خودش را در آغوشش رها کرده . حتی دستانش را دور گردن پسر حلقه نکرده . رها کرده خودش را . درست مثل یک پر روی سطح آرام یک مرداب ... &quot; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;محکم دستش را فشار می دهم و می گویم : &quot; هوا گرم است . یک بستنی بخوریم و برویم . &quot;&lt;/FONT&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;برمی گردد و نگاهم می کند و سپس ادامه می دهد : &quot; زیباست ، اما احمقانه است . فکر کن دوستت داشته باشم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;اما حتی نتوانم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;لمست کنم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;، نتوانم &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;دست روی پوست تنت بکشم و موهایت را بو کنم و ... بلکه فقط فقط مثل احمق ها تصورت کنم ... درست مثل حبابی که از اسکاچ ظرفشویی جدا می شود و من هم با انگشت می ترکانم و دیگر نمی بینمش . &quot; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مردی تنه می زند . خودم را کنار می کشم و بیشتر تکیه می دهم به بازویش . جلوی این کتاب فروشی لعنتی اذیت می شوم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دستش را دور کمرم حلقه می کند و می گوید : &quot; کل وجود پسرک از کلمات تشکیل شده . ببین کلمات در قالب وجود پسرک از صفحه ی کتاب بیرون زده اند . اما دختر شلوار لی پوشیده . بلوز نازک به تن دارد . اما زشت است ، اگر زشت نبود پشتش به ما نبود&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;. پسرک هم چیزی ندارد . نه پا ، نه بدن&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;نه چیز دیگری ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;انگار نویسنده فقط صورتش را ساخته با دستانش . صورتی پهن و استخوانی با چشمانی درشت و تیز&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;. موهایش چسبیده روی پیشانیش . دست های محکمی دارد . بازوهای عضلانی که دو دست دخترک به زور دورش حلقه می زند . فقط اینها را گفته است . در عکس هم فقط همینها دیده می شود . دختر جلوی او قرار گرفته و کل اندام پسر را پوشانده است . دختر هم زشت است خیلی زشت که نشانش نداده اند . دستانش هم که آویزان است چنگی به دل نمی زند . اما شلوار لی به تنش خوب جلوه می کند . &quot; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;بوی عرق تندی را حس می کنم . کم مانده بالا بیاورم . دستانم خیس آب می شود . در شیشه مغازه ی کتاب فروشی خودم را می بینم . باورم نمی شود . دستم را به دهانم نزدیک می کنم و با انگشتانم دندانهایم را لمس می کنم . احساس می کنم جای دو سه دندانم خالی است . دو سه تای دیگر هم انگار لق شده اند . دست به بینی ام می زنم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;، خوش فرم است . اما پوست صورتم مثل سیب مانده ای زیرانگشتان دستم می لغزد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;احساس می کنم کسی از پشت خودش را به من می چسباند . جمع می شوم . مردی &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;لبخند به لب به طرفم بر می گردد . اما همینکه نگاهم می کند سرش را پایین می اندازد و با عجله دور می شود . دستانم دوباره خیس عرق می شود . محکمتر از قبل خودم را به بازویش می چسبانم و آرام می شوم و می گویم برویم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;نگاهم می کند . می خندد . من هم می خندم . دوباره در شیشه خودم را می بینم . موقعی که می خندم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;زشت تر می شوم . سرم را پایین می اندازم . اما در یک لحظه تمام تنم تبدیل به یک قالب یخ می شود . همانطور که هستم می مانم . حتی نمی توانم داد بزنم . او دیگر جز سینه و دست و صورت هیچ چیز ندارد . نه پا دارد&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;، نه شکم . &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;پس حتما ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دوباره نگاه می کنم به نیم تنه ای که چسبیده به بازویم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;. می خندد . اما من نمی خندم . نه به این خاطر که دیگر مرد ندارم . به خاطر اینکه موقعی که می خندم زشت تر می شوم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;                                              &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 193px; HEIGHT: 227px&quot; height=215 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.blogfa.com/photo/a/aria5875.jpg&quot; width=193 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Jul 2008 10:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nights-venus&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>nights-venus</dc:creator>
<guid>http://nights-venus.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خرمای اهواز </title>
<link>http://nights-venus.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;لیوان چایی را که زمین می گذارد ، با دست بخار روی شیشه ی اتاق را پاک می کند و می رود در نخ سوزن . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;انگار کج شده است . با دست فشارش می دهد . اما سوزن با تمام نازکی اش محکم تر از آن است که تغییر شکل دهد . می آورد بالا ، درست جلوی چشمانش . احساس می کنم چشمانش می درخشد . سوزن را می گذارد روی لبه ی پنجره ای که کنارش نشسته است و با ته استکان چایی اش آرام چند ضربه روی آن می زند .&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;تمام اینها را از پشت پنجره ی اتاقم می بینم . استکان چایی در دستم گرمای مطبوعی به تمام تنم می بخشد . غرق در هوای سرد بیرون می شوم . سه درخت لخت حیاط&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;در سرمای سوزان اواخر دی ماه بد جور می لرزند . خرمای داخل نعلبکی ام را بر می دارم و در دهنم می گذارم و در دلم به کلاغهای بی همه کس روی درختها می خندم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ناگهان گوشی تلفن اتاقم زنگ می خورد . بدون عجله و سلانه سلانه به طرف گوشی می روم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;. تا به آن برسم دو زنگ دیگر هم می خورد . اما همینکه گوشی را برمی دارم صدای بوق ممتد آن به گوشم می رسد . بی حوصله آن را سر جایش می گذارم و برمی گردم کنار پنجره . به دقت که نگاه می کنم کسی را آنجا پشت پنجره نمی بینم . چایی ته لیوانم را سر می کشم و نگاهی به دور و بر می کنم . &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;دور تا دور حیاط ساختمانی است سه طبقه با اتاقکهای کوچک ( به گفته ی صاحبخانه&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;مبله ) که تمام پنجره های کوچک آن رو به حیاط باز می شود . من هم در یکی از اتاقهای طبقه ی دوم ضلع جنوبی هستم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;تخت خوابی تک نفره ، قالیچه ای رنگ و رو رفته روی موکت طوسی گرد و خاک گرفته ی اتاق و چند صندلی فلزی زنگ زده&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;، کل اثاثیه ی اتاقها را تشکیل می دهد . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=7&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;در ضلع شرقی و غربی و جنوبی همه ی اتاقها&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;تک نفره هستند . ساکنین همه ی آنها یا دانشجویانی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;هستند که هر کدام با سه ساک کتاب آمده اند و یا کارگرانی&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;شلوار شاد&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;که از همان روز اول ، پلاستیکی سیاه در دست دارند . تنها ضلع شمالی ساختمان را خانواده ها تشکیل می دهند . بعضی ها با دو بچه ، بعضی ها با یکی و بعضی ها هم که&lt;/FONT&gt; &lt;FONT size=3&gt;مثل رفیق دلباخته ی من و خرمای اهواز&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;تازه ازدواج کرده اند .&lt;/FONT&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;خرمای دیگری در دهنم می گذارم و می خندم به احمد ، به&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;خرمای اهواز و به همه ی بیست و پنج نفری که ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;احمد که تا سه هفته پیش با من بود . اما به محض اینکه با یکی از پنج دختر کلاس ازدواج کرد و به قول بچه ها قاپید خرمای اهواز را از اتاق کناری اتاق من به ضلع شمالی ساختمان اسباب کشی کرد . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;هیچ یک از پنج دختر کلاس جز خرمای اهواز چنگی به دل نمی زد . از همان روز اول هر بیست و پنج نفرمان هم رفتیم در نخش . بالاخره هر چه بود دانشجوی مکانیک بویدم . عاشق سیاهی . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;احمد همان روز اول که دیدش ؛ با خودکار روی میز چوبی تک صندلی اش خط و نشانی کشید که این مال من است . موقع کشیدن آن دیدم که دستش لرزید و فهمیدم که راست می گوید . خرمای اهواز مال او بود . بالاخره هر چه بود دزفولی بود و بلد بود از نخل بالا برود . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ایمان داشتم به خط و نشانهایش . یک سالی می شد که می شناختمش . اما خط و نشانهایش مشهور بود . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سه ترمی دور و برش زیاد چرخید و به چنگش آورد . چهار ترم دیگر هم که گذشت دیگر همه خرما ی اهواز را مال او می دانستند . اما هنوز پیدا می شد دو سه نفری که امیدوار بودند . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اما درست سه هفته پیش بود که احمد آبی ریخت روی دست همه مان و داغی گذاشت بر دل هر بیست و پنج نفرمان . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اکثر بچه های کلاس از این ساختمان اتاق اجاره کرده بودیم و پخش بودیم در اضلاع شرقی و غربی و جنوبی ساختمان . ضلع شمالی برایمان&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;بسان حجله ای بود که همه آرزوی رفتن به آن را داشتیم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;لحظه ای کنار پنجره می آید . به خودم می آیم . چشمانم را ریز می کنم وبا دقت نگاهش می کنم . شلواری در دستش است . انگار شلوار احمد . کنار پنجره می نشیند و شروع می کند به دوختن . نخ را به شلوار، من را به خودش ، بخار را به شیشه ، ابر را به زمین ، کلاغ را به درخت . خلاصه آن لحظه فقط&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;می دوزد . از آن دور غرق دستانش می شوم که با حرکت تکراری بالا و پایین می رود . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;تلفن اتاقم زنگ می خورد . بد موقع هم زنگ می خورد ، درست مثل همیشه . می روم سراغش . گوشی را که بر میدارم کسی با صدای نازکی آن طرف داد می زند : &quot; کجایی ؟ &quot; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;می گویم : &quot; آمدم ! &quot; و گوشی را زمین می گذارم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;جوراب هایم را می پوشم . سوراخ نوک جورابم بد جور در ذوقم می زند . کفشهایم را می&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;پوشم و از در اتاقم خارج می شوم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;                            &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 264px; HEIGHT: 394px&quot; height=424 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.hamshahrionline.ir/images/upload/news/pose/food-0701-e.jpg&quot; width=300 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Apr 2008 17:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nights-venus&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>nights-venus</dc:creator>
<guid>http://nights-venus.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کافه گرم انتهای خیابان </title>
<link>http://nights-venus.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;باز هم صدای این چرخ خیاطی لعنتی آرامم که نمی گذارد . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;چشمانم را می بندم . خانه های قدیمی با نمای سیمانی خاکستری ، سنگفرش خیس پس از باران خیابان ، چراغهای کم سوی پیاده رو و گرمای مختصر کرکهای جیب پالتوی پشمی ام که فقط و فقط دستانم حسش می کند . لذت می برم از همه ی اینها . آرام&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;قدم بر می دارم . هوای صاف وخنک&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;خیابان را با تمام وجودم در خود می کشم و در سینه ام حبس می کنم . به در کافه ی انتهای خیابان که می رسم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;قدمهایم سست تر می شود . می ایستم . دوست&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;دارم با چشمانم کل خیابان را با تمام خانه ها و مغازه هایش ببلعم . دستانم را بیرون می آورم و سردی دستگیره ی در کافه ی را حس می کنم و صدای جر جر در کافه در گوشم می پیچد . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;چشمانم را باز می کنم . صدای جر جر در کافه نیست انگار . صدای این لعنتی است . نفس عمیقی می کشم و چشم می دوزم به سوزن چرخ خیاطی که حریصانه بالا و پایین می رود . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;هوای اتاق گرم است . حداقل خیلی گرمتر از بیرون . این را از بخار شیشه ی اتاق می فهمم . سوزن هنوز با حرکت روان مچ دست مادربالا و پایین می رود .لحظه ای دست نگه می دارد . چایی اش را بر می دارد و در حالی که تند تند قند را می جود در استکانش فوت می کند . بخار شیشه زیادتر می شود . به چایی مادر زل می زنم . قرمز است . چیزی حالیم نیست . غریبه ای بیش نیستم . فکر که می کنم بیشتر حالم بد می شود .&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;چشمانم را می بندم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;هنوز هم هوای خیس و مرطوب خیابان را حس می کنم با گرمای کرکهای پالتوی پشمی ام . وارد کافه می شوم . هوای کافه گرم است . همان پسرک سرخ و سفید&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;کافه با لبخندی که همیشه روی لبش است گیلاسی پیش رویم می گذارد و بیخیال مثل همیشه دور می شود . نگاهی به پشت سرم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;می کنم . دود سیگار دو مرد میانسال که انگار از سیاست دم می زنند پیشخوان کافه را در بر گرفته . دور و برم را که نگاه می کنم لذت می برم . نمی دانم از چه ! &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;چشمانم را می بندم و با تمام وجودم دود پیپ مردی را که در میز کناریم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;نشسته را در خود می کشم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;چشمانم را که باز می کنم باز نمی توانم جایی را درست ببینم . آرام آرام مادر با چرخ خیاطی اش جلوی چشمم هویدا می شود و من دوباره نگاه می کنم به سوزن که گاهی بالا می رود و گاهی روی پارچه می نشیند &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;. درست مثل من که نمی دانم کجایم ! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دوباره چشم می دوزم به فنجان خالی مادر . انگار کتاب از دستم می افتد . در خود جمع می شوم . چشمانم را می بندم . آخرین جرعه ی شراب ته گیلاسم را سر می کشم . بلند می شوم ، دست در جیب پالتوی پشمی ام می گذارم و دوباره در خیابان خیس جایی که نمی دانم کجاست قدم می زنم . &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;                 &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 354px; HEIGHT: 287px&quot; height=396 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sharemation.com/coolisgood/nimkat.jpg&quot; width=333 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 27 Dec 2007 21:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nights-venus&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>nights-venus</dc:creator>
<guid>http://nights-venus.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چای تلخ مستاجر زیبا</title>
<link>http://nights-venus.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;لای کتاب را که باز کردم دیدمش . مرد جوانی با چشمان ریز و چهره ی استخوانی . احساس کردم نگاهم می کند . بیشتر زل زدم . درست می دیدم نگاهم می کرد . با همان چشمان کوچک و همیشه خواب آلودش . چشمانی که فقط ماهی یک بار برق می زد . آن هم موقعی که اجاره را می گرفت و از پیش مستاجرش برمی گشت . اما دو روز نگذشته بود که برق چشمانش خاموش می شد و دو باره می شد همان آدم همیشگی . فقط همان دو روز را دوستش داشتم و سراغش می رفتم . دوست نداشتم فقط یک لیوان چای تلخ رو ی میز بگذارد و بعد خودش برود سراغ قلم و کاغذش . دوست داشتم وقتی مهمانی می روم میز رنگین بزرگی پیش رویم باشد . برای همین فقط آن دو روز را کنارش آفتابی می شدم . آن روز همه چیز باب میلم بود . آجیل و میوه و همه ی غذاهایی که دوست داشتم . او خودش چیزی نمی خورد . گیلاسی را تا نصفه پر می کرد و ظرف کوچکی آجیل بر می داشت و می رفت سراغ میز تحریرش که کنار پنجره بود . آنوقت بود که من می ماندم با سفره ی رنگینی که چیده بود . دیگر چیزی برایم مهم نبود . همیشه چهار پنج ساعت را اینگونه سر می کردم . کتابی را از کتابخانه قدیمی اش برمی داشتم و در حالیکه مزه ی تمام خوراکی های روی میز را می چشیدم ، آن را ورق می زدم . سپس از پله ها پایین می رفتم و از پنجره ی حیاط مستاجر زیبا را تماشا می کردم که با دستان ظریفش کهنه ی بچه اش را عوض می کرد . مرا که می دید دستانش را می شست و برای خوردن چای به خانه دعوتم می کرد . می رفتم . چایی اش را می خوردم . عکسهایش را یکی یکی نشانم می داد . حرف می زد و گاهی بغض می کرد و آن موقع بود که بی آنکه چیزی بفهمم دستم را روی شانه اش می گذاشتم و او هم آرام سرش را به شانه ام تکیه می داد و چشمانش را می بست . به این جا که می رسیدم دیگر نمی خواستم آنجا بمانم . بلند می شدم و دوان دوان از پله های چوبی ساختمان دوطبقه ی قدیمی همانگونه که آمده بودم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;بالا می رفتم و پشت میز می نشستم . همین موقع رفیقم می خندید . خنده به آن قیافه ی همیشه گرفته اش خیلی می آمد&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;. می فهمیدم که آنچه را می خواسته ، نوشته است . این موقع بود که تازه همه چیز آغاز می شد . حال باید یک ساعت تمام می نشستم و به نوشته های رفیقم گوش می دادم . همیشه ده دقیقه اول حواسم به او بود . آن ده دقیقه را واقعا به تمام چیزهایی که می خواند گوش میدادم اما بعد از دلم برای مستاجر زیبا تنگ می شد و حواسم فقط پیش او بود . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اما هیچ کاری نمی توانستم بکنم . نمی توانستم بلند شوم و بی اعتنا بیرون بروم . باید می نشستم و وانمود می کردم که تا آخر داستان گوش داده ام . مستاجر زیبا زنی باهوش بود . وقتی صدای خنده ی صاحب خانه اش را می شنید می دانست که دیگر نباید صدای اضافی در ساختمان بپیچد . برای همین زود بچه را خواب می کرد . خودش هم حتما پشت آیینه می نشست و شانه را آرام روی موهای مجعدش می کشید و لذت می برد . رفیق من هم لذت می برد . هر جمله از داستان را که می خواند چشمانش برق می زد . اما من فقط تحمل می کردم . فضای سربی خانه آن لحظه روی تمام هیکلم سنگینی می کرد . و میز با تمام خوراکی هایش حالم را به هم می زد&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;. اما آنچه بیشتر آزارم می داد آخر ماجرا بود که قرار بود رفیقم بپرسد : &quot; داستان چطور بود ؟ &quot; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;آن موقع بود که دنیا روی سرم خراب می شد . هیچ وقت آخر داستان را نمی فهمیدم . هر چه از همان ده دقیقه اول فهمیده بود برایش می گفتم و بعد می گفتم : &quot; عالی بود . &quot; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اما همین که این جمله را می گفتم واقعا همه چیز عالی می شد . رفیقم می خندید . از صدای خنده ی او بچه ی مستاجر زیبا بیدار می شد و گریه می کرد . در همین حال صدای مستاجر زیبا که می خواست بچه اش را ساکت کند چاشنی این هیاهو می شد . آن لحظه دوباره دلم می خواست میز را همان جا بگذارم و بروم کنار مستاجر زیبا و با او چای تلخ بخورم و دوباره و دوباره به تک تک عکسهایش نگاه کنم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اینها همه ی ماجراهایی بود که ماهی یک بار اتفاق می افتاد . یعنی همان روزی که رفیقم اجاره اش را می گرفت . داستانی را که دوست داشت می نوشت و چشمانش برق می زد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;اما وقتی عکس لای کتاب را دیدم هیچ به دلم ننشست . عکس مربوط به آن دو روز نبود و در روزهای عادی گرفته شده بود که حالم از دیدنش به هم می خورد . سریع کتاب را بستم و به جلد کتاب نگاه کردم . اسم جالبی داشت : &quot; چای تلخ مستاجر زیبا &quot;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;اما جلوی مولف اسم من نوشته شده بود . دوباره کتاب را باز کردم . دو چشم خسته و خواب آلود از لای صفحات کتاب نگاهم می کرد . هر چه نگاهش می کردم بیشتر بدم می آمد . عکس را برداشتم . بی آنکه دوباره نگاهش کنم چهار تکه اش کردم و از پنجره ی کنار میز تحریرم پرت کردم به حیاط و خودم دراز کشیدم روی تخت خواب فنریم . اما خوب می دانم که همان لحظه مستاجر زیبا از پشت پنجره به چهار تکه کاغذ رنگی که آرام آرام&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و رقص کنان از جلوی پنجره اش پایین می آمد نگاه می کرد . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;                                   &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 227px; HEIGHT: 256px&quot; height=464 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://halemh2005.jeeran.com/almas_left_.jpg&quot; width=221 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Oct 2007 17:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nights-venus&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>nights-venus</dc:creator>
<guid>http://nights-venus.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر ایستگاه</title>
<link>http://nights-venus.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;و من هنوز هیچ چیز باورم نمی شود ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کاش با ماندنت ثابت می کردی که دوستم داری ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; عزیزتر از جانم ... بیشتر از همیشه دوستت دارم ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 545px; HEIGHT: 405px&quot; height=457 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i4.tinypic.com/52z3uo8.jpg&quot; width=401 border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&amp;nbsp;سفر ایستگاه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;قطار می رود &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;تو می روی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;تمام ایستگاه می رود !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و من چقدر ساده ام ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;که سالهای سال &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;در انتظار تو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کنار این قطار رفته ایستاده ام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و همچنان &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام !&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Sep 2007 19:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nights-venus&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>nights-venus</dc:creator>
<guid>http://nights-venus.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیزده دانه آلبالو</title>
<link>http://nights-venus.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;داد می زنم : &quot; دویست تومن دیگه می خوام .&quot; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دستت را روی کمرت می گذاری و بر می گردی به طرفم . چپ چپ نگاهم می کنی . سرم را خم می کنم . داد می زنی : &quot; برو گم شو دیگه ... مرتیکه ی عوضی &quot; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;آب دماغم را بالا می کشم و دست از پا درازتر به حیاط بر میگردم . احساس می کنم امروز کمی بزرگتر شده ام . دیگر می توانم با دهانم آلبالو بچشنم . گفته ای دست به آنها نزنم . به خدا دست نمی زنم . اما این سومین آالبالویی است که با دهانم می چینم و می خورم . یک بار دیگر آلبالوها را می شمارم . سیزده تا بیشتر نمانده . می دانم که می دانی تعداد آلبالوهای درخت کوچکمان را . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دوباره داد می زنم : &quot; پول بده ... پول بده &quot; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اما تو جوابم را نمی دهی . می شنوی صدایم را . ولی انگار دوست نداری جوابم را بدهی . هیچ وقت به هیچ کس جواب نمی دهی . همیشه جواب سوالاتم را مرضیه می دهد . کوچکتر از توست ، اما چون درس خوانده بیشتر حالیش می شود و خیلی بیشتر از تو می داند . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;مادر که ناخوش است و افتاده گوشه ی اتاق&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;. همیشه ی خدا هم بوی نا می دهد . تو هم که به هیچ کس جواب نمی دهی . نه به من نه به خواستگارت که شکل هسته ی خرماست . مرضیه هم که هرگز سوال نمی کند . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دوباره داد می زنم : &quot;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;د ... پول بده &quot; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;هنوز ساکتی . می دانم چه کار کنم . حالا کفریت می کنم . کاری می کنم که مثل همیشه بزنی زیر گریه . آنوقت پول هم می دهی . دمپایی هایم را در می آورم و وارد حوض کوچک آبی مان می شوم . متوجه می شوی . از آن بالا داد می زنی : &quot; پدر سگ بیا بیرون ...&quot; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ولی من می خندم . داخل حوض بالا و پایین می پرم و آب را به همه جا می پاشم . به خصوص روی لباسهایی که تازه شسته ای و آویزان کرده ای رو طناب . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;کفری می شوی . دهانت کف می کند و فحش می دهی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;می گویم : &quot; شوهر گیرت نیومده عقده ای شده ای . من زود ازدواج می کنم . زود هم بچه دار می شم . هر روز هم به بچه ام دویست تمون پول تو جیبی می دم ... ترشیده ی کور بخت ... عقده ای بی شوهر...&quot; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;سرخ شده ای . درست همرنگ آلبالوها . دندانهای کج و کوله ات حالم را به هم می زند . خم می شوی و لنگه ای کفش بر می داری و پرت می کنی به سویم و فحشم می دهی . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;می زنم زیر خنده . آنچنان از ته دل می خندم که اشکت را در می آورم . پایین می آیی و کنار حوض می نشینی . می دانم به حرفهایم فکر می کنی و گریه می کنی . هق هق گریه ات فضای حیاط را پر می کند . این گریه کار همیشه ات است . شلوارم را بالاتر می کشم و از کنار درخت آلبالو با عجله رد می شوم و به اتاق بالا می روم . وارد اتاق که می شوم جهیزیه هایت را گوشه ای اتاق می بینم که انبار کرده ای روی هم . اتاقت بوی نفتالین می دهد . جعبه ی کمکهای اولیه را که می بینم قند در دلم آب می شود . فقط من می دانم پولهایت را کجا قایم می کنی . می دانم قوطی سفید داخل جعبه پر از پول است . با عجله کنار جعبه می آیم . قوطی سفید را بر میدارم و بازش می کنم . ده ، بیست ، هزارتومانی را که لوله ای شکل کرده ای داخل قوطی می بینم . می ترسم همه را بردارم . دو یه تا بر می دارم و می تپانم توی جیبم . دوباره نگاهی به جهیزیه هایت می کنم و با عجله از اتاق خارج می شوم . تا کنار درخت آلبالو می آیم . اینبار هم دانه ای می چینم و هسته اش را پرت می کنم گوشه های حیاط&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و بدون آنکه نگاهت کنم از حیاط خارج می شوم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;***&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;هوا کاملا تاریک شده است . از بین پولهایی که برداشته بودم دوست تومان بیشتر برایم نمانده بود که با آن هم سر راهم بستنی گرفته ام . از ترس اینکه کتکم بزنی می دوم . حتی یک بار هم بستنی ام را لیس نزده ام . یک قطره از بستنی آب می شود و می ریزد روی دستم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;ولی من همچنان می دوم . بالاخره به کوچه مان می رسم . همه در کوچه جمع شده اند . آمبولانسی دم در خانه مان است و چراغ قرمزش با سرعت دور حودش می گردد و لحظه ای صورتم را روشن می کند . وارد حیاط می شوئم . مرضیه داد می زند و گریه می کند . مادر را در حالیکه باد کرده و سیاه شده از حیاط خارج می کنند . تو برعکس مرضیه گوشه ی حیاط نشسته ای و می خندی ... وحشیانه هم می خندی . سیزده هسته ی آلبالو دور و برت است . همه اش را خورده ای بدجنس . نگاهی به بستنی ام می کنم . دیگر چیزی از آن&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;برایم نمانده&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;. همه اش آب شده و ریخته روی دستانم . انگشتانم هم به هم می چسبند . نان بستنی را داخل باغچه پرت می کنم و همانجا کنار درخت آلبالوی لخت می نشینم . &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;                      &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 268px; HEIGHT: 344px&quot; height=344 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.aftab.ir/lifestyle/images/1bc14a6638ba579b5fb90b6e127f68c9.jpg&quot; width=277 border=0&gt;      &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Aug 2007 19:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nights-venus&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>nights-venus</dc:creator>
<guid>http://nights-venus.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سه تار - نقاشی - تخت خواب</title>
<link>http://nights-venus.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;با عجله از پله ها پایین می دود . سایه ی گوشتالود مادرش را آن طرف شیشه ی مات درب ورودی تشخیص می دهد . صدای در زدن مدام مادرش کلافه اش می کند . در را باز می کند . مادرش را رنگ پریده می بیند که نفس نفس می زند و مدام به پشت سرش نگاه می کند . بدون آنکه چیزی بگوید پاکتهای حاوی مواد غذایی را که در دست دارد زمین می گذارد و وارد خانه می شود و بالا می رود . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;می خواهد از همان پایین داد بکشد و بپرسد برای چه آنقدر محکم در را می کوبید که متوجه می شود مادر نیست .بی آنکه چیزی بداند پاکتها را بر می دارد و نگاهی به سر و ته خیابان می کند . جز دو سه مغازه دار که سایبانهای مغازه شان را پایین می کشند چیزی نمی بیند . آن طرف خیابان هم مردی کتاب به دست در حالی که کلاه لبه دارش را تا روی ابروانش پایین کشیده خسته گام بر می دارد و از در کوچکی وارد هتل &quot; دنیای نو &quot; می شود . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دوباره نگاهی به دور و بر می کند ؛ دیگر چیزی نمی بیند . در را که تا نیمه می بندد انگار ناگهان یاد چیزی می افتد . دوباره در را باز می کند وبه ساختمان شش طبقه ی هتل نگاه می کند . همه ی پرده ها ی هتل یشمی هستند جز یکی از اتاقهای طبقه ی سوم که آن هم زرشکی است . در آن حال متوجه می شود که پرده ی همان اتاق آرام کنار می رود و همان مرد کلاه دار جلوی آن ظاهر می شود .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;بی اعتنا بر می گردد و پاکت به دست از پله ها بالا می رود . وارد اتاق که می شود متوجه می شود مادرش روی مبل نشسته و سرش را به پشتی آن تکیه داده و خس خس نفسهایش در اتاق پیچیده است . باز هم بی آنکه حرفی بزند وسایلها را در آشپزخانه می گذارد و به اتاقش می رود . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خس خس نفسهای مادرش در گوشش تکرار می شود . تک صندلی اتاقش کنار پنجره و رو به بیرون است . آن را بر می گرداند و روی آن می نشیند . روزهاست که از این پنجره بیرون را می پاید . مردم خسته از رفت و آمدها را ، روزنامه فروشهایی را که توان باز کردن لبهای خشکیده شان را ندارند ، پیرمردهایی را که از بانک بیرون می آیند و تا خانه بسته&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;دویست هزارتومانی را که حقوق بازنشستگی شان است را می شمارند و پیرتر می شوند و بچه هایی را که بستنی می خواهند وکتک می خورند ، پسرهایی را که فقط و فقط سیگار می کشند و دخترانی را که فقط رژ می خرند . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اما امروز نمی خواهد هیچ یکی از اینها را نگاه کند . می خواهد کمی با خودش باشد و گذشته اش . نگاهی به اتاقش می کند . سه تاری که سه سال است نواخته نمی شود . سه پایه ای که دو سال است روی بوم ندیده است و تخت خوابی که یک سال است روی آن نخوابیده است . تنها بخشی از اتاقش که زندگی در آن جریان دارد کتابخانه و میز تحریرش است . می خواند و می نویسد . می خواهد تصمیم بگیرد و از فردا برای تمام کارهایش برنامه ریزی کند . سه تار بزند ، نقاشی بکشد و روی تخت خوابش بخوابد . دیگر دلیلی برای انجام ندادن این کارها ندارد . یادش می آید آخرین باری که سه تار زد زمانی بود که او را دید و شناخت ؛ بعد دیگر نزد و رفت سراغ نقاشی . هی کشید و هی کشید . اما آخری را موقعی کشید که عاشق شد ؛ دیگر نکشید . از آنروز به بعد رفت سراغ عشق بازی . با او دست داد . گونه اش را بوسید . موهایش را نوازش کرد . گردنش را بوسید . طعم توت فرنگی لبش را چشید . دکمه های بلوز زرشکی رنگش را با عجله و در حالی که دستانش می لرزید باز کرد و روی تخت خوابش ، خواباند و خوابید . اما همان روز آخرین روزی بود که روی آن تخت خوابید . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;نفس عمیقی می کشد و بلند می شود .&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;از پنجره نگاهی به روبه رو می کند نه به بیرون . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;می داند آن پایین هیچ اتفاقی نیفتاده است . رو به رویش هتل شش طبقه قد کشیده و نمی تواند جایی را ببیند . همه ی پرده های یشمی رنگ هتل کشیده شده اند . جزپرده ی زرشکی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;رنگ یکی از واحدهای طبقه ی سوم . یعنی درست یک طبقه بالاتر از طبقه ی رو به رویش . با دقت نگاهی به آنجا می کند . یادش می آید آنجا اتاق همان مردی است که کتاب به دست وارد هتل شد .&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-tab-count: 1&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;در آن حال صدای دمپایی های مادرش روی پارکت او را به خود می آورد . بر می گردد . دوباره در چارچوب در اندام گوشتالود مادرش را می بیند که در زیر پیراهن زرشکی قایم شده است . دیگر خس خس نمی کند و در حالیکه لبخند می زند سینی حاوی یک بشقاب بیسکویت و یک فنجان قهوه را روی میز تحریرش می گذارد و از اتاق خارج می شود . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;بوی تلخ قهوه در اتاقش می پیچد . پشت میز می نشیند و در حالیکه کتاب روی میزش را ورق می زند کمی از قهوه را می چشد . پاک کن را بر می دارد و علامت ضربدر روی صفحه ی چهل را پاک می کند و شروع به خواندن کتاب می کند . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;صبح که از خواب بیدار می شود متوجه می شود شب را همان جا روی میز تحریرش خوابش برده و پتویی روی دوشش است .&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;سریع مداد را برمی دار. روی صفحه ی صد و بیستم یک علامت ضربدر می گذارد و کتاب را می بندد . چند دقیقه که می گذرد خود را زیر دوش می یابد . یادش می آید که تصمیم گرفته امروز سه تار بزند ، نقاشی کند و روی تخت خوابش بخوابد . صورتش را می تراشد . حوله اش را می پوشد و طرف میز صبحانه می رود . بوی نان تازه شیر مال و سوسیس و تخم مرغ داغ حالش را سر جایش می آورد و مشغول خوردن می شود .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;کمی که می گذرد صدای مادرش که می خواهد برای خرید از خانه بیرون رود او را به خود می آورد و به دنبال آن صدای دمپایی های او روی پله های راهرو . بدون آنکه چیزی بگوید سریع بلند می شود و به دنبالش به راهرو می رود . اما همینکه به پاگرد اول می رسد صدای بسته شدن در او را در جایش میخکوب می کند . آرام به اتاق برمی گردد . اما ناگهان روی میز آینه ی راهرو ، متوجه یک جعبه پودر آرایشی ، دو سه مداد و یک رژ عنابی می شود . نمی تواند بی اعتنا رد شود . چهار پنج سالی می شود که چنین چیزهایی را آنجا نمی بیند . بی آنکه چرایش را بداند ، رژ را بر می دارد و در حالیکه به اتاقش می رود قسمت پایینی رژ را باز می کند ومی بندد. همان طور که لباسهایش را می پوشد رژ را روی میز می گذارد و نگاهی به بیرون می اندازد . در همان حال ، همان مرد را همان گونه که دیروز بود می بیند که از هتل بیرون می آید و همان گونه آرام روی سنگفرش گام بر می دارد . ناگهان سریع نگاهش را از مرد می گیرد و به رژ روی میز می دوزد . همه چیز سریع و بی مقدمه اتفاق می افتد . می خواهد کاری بکند چرا وچگونه اش را نمی داند . خودش هم متوجه چیزی نیست . لباس پوشیدنش که تمام می شود رژ را توی جیبش می اندازد و از پله ها پایین می رود . از خانه که خارج می شود کمی می دود و مرد را می بیند که همان گونه راه می رود و وارد مغازه ی عطر فروشی می شود . او هم به دنبالش . این بار درست کنارش می ایستد و نگاهش می کند . مرد مسنی است ، حدودا شصت و پنج ساله . هر چند می خواهد با پایین کشیدن کلاهش خطوط پیشانیش را پنهان کند اما باز هم به چشم می زند .شیشه ی کوچکی عطر می گیرد و از مغازه خارج می شود . از سلیقه اش خوشش می آید . همان عطری را خرید که مدام خود او می خرد . او هم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;سریع شیشه ای عطر مخصوص خانه می گیرد و از مغازه خارج می شود . هر دو می روند . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ناگهان مرد می استد ، برمی گردد و نگاهش می کند ، لبخندی می زند و دوباره به راهش ادامه می دهد . دقیقا بعد از نیم ساعت پیاد روی از سر دیگر خیابان به طرف هتل می آیند . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;متوجه می شود که مرد غریبه نیست&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;و همه جا را به خوبی ، حتی بهتر از خود او می شناسد . او هم سریع به خانه ی خودشان بر می گردد . وارد خانه که می شود متوجه می شود که مادرش دنبال چیزی می گردد . بی اعتنا&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;رژ را از جیبش در می آورد و روی میز می گذارد و به اتاقش می رود . لبخند مرد جلوی چشمش مجسم می شود . خیلی دلش می خواهد ببیندش . هم خودش را هم خانه اش را و هم زندگیش را . فکر می کند ،&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;از روزی که او را دیده است بی آنکه خود بفهمد کلی تغییر کرده است . باز هم چرایش را نمی داند . انگار خودش یکی دیگر شده و آن مرد ،&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;او . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;می خواهد نگاهش کند . اما نمی بیند . آخر او یک طبقه بالاتر است . تصمیم می گیرد به پشت بام برود و برای لحظه ای هم که شده نگاهش کند . دوربینش را بر می دارد و با عجله از پله های راه پله بالا می رود .در همان حال دوباره صدای بسته شدن درب ورودی خانه را می شنود . اهمیتی نمی دهد . به پشت بام که می رسد وزش نسیمی ،عرق ناشی از گرمای تازه ی خرداد ماه را روی پیشانیش خشک میکند . جلوتر می رود . پشت جان پناه می رود و می نشیند ، دوربین را تنظیم می کند و نگاه می کند . از فاصله ی بین دو پرده ی جمع شده ی زرشکی در کمال ناباوری سه تاری می بیند و سه پایه ای و تخت خوابی کنار پنجره . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ناگهان پیرمرد هم وارد کادر دوربین می شود ، با رب دوشامبری زرشکی . کنار سه تارش می رود و روی تخت خواب کنار پنجره می نشیند و آن را می نوازد . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;یادش می آید که امروز قرار بود سه تار بزند . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;مرد بلند می شود و پشت سه پایه می رود . بومی بر می دارد و مشغول می شود . خود مرد را نمی بیند . فقط حرکت دو بازویش را از کناره های سه پایه می بیند که تکان می خورند .انگار یک ساعتی هم آنجا مشغول می شود . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;یادش می آید که امروز قرار بود نقاشی هم بکشد . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;مرد بلند می شود و طرف پنجره می آید . به دقت نگاهی به بیرون می کند . در همان حال زن گوشتالودی با پیراهن زرشکی وارد اتاق می شود و روی تخت کنار پنجره می نشیند .&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;مرد هم کنار پنجره می آید . پرده را می کشد . انگار او هم روی تخت می نشیند . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;یادش می آید که امروز قرار بود روی تختش بخوابد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;بلند می شود و پایین می رود ؛ به اتاقش . احساس می کند همه ی کارهایش را انجام داده . دوباره روی صندلی می نشیند و به اتاقش نگاه می کند و در مورد فردا برنامه ریزی می کند . &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;IMG height=249 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sharemation.com/valeria/17897%5B1%5D.jpg&quot; width=366 border=0&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 May 2007 22:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nights-venus&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>nights-venus</dc:creator>
<guid>http://nights-venus.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
