تبليغاتX
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم - همان آهنگ لعنتی

همان آهنگ لعنتی

همان آهنگ لعنتی

 

دستم را می گیرد و محکم می کشدم داخل حیاط . در را محکم می بندد . مثل همیشه مادرش روی صندلی چرخ دار بین بوته های بزرگ گل سرخ در حیاط این طرف و آن طرف میرود و شاخ و برگشان  را می زند . همیشه ی خدا کارش همین است . در این خانه دو نفر بیشتر نیستند . خودش و مادرش . اما خانه فضای بسیار اضطراب آوری دارد . هر دفعه که قدم در حیاط می گذارم ، دلم می لرزد . بی اختیار دستم را از لای دستانش بیرون می کشم و می دوم طرف مادرش . لبخند می زنم ، او هم می خندد . همین می شود سلام و احوالپرسی ما . نه می تواند بشنود نه می تواند حرف بزند . دستش را روی سرم می کشد و اشاره می کند که بروم نزد پسرش . می روم ، اما با تردید . دستش را روی شانه ام می گذارد و با هم می رویم داخل خانه . تنها که می شویم مثل دیوانه ها هیچ چیز حالیم نمی شود. عذاب می کشم ، گریه می کنم ، کارهایش زجرم می دهد . اما باز هم دست بردار نیستم . وقتی می بینمش بی هیچ چون و چرایی تسلیمش می شوم .

یکراست می رود طرف اتاقش . من هم به دنبالش . در را که باز می کند دنیا روی سرم خراب می شود . این دیگر چه صیغه ای است . همه جای اتاق بنفش است و سیاه . این چهارمین بار است که به اتاقش می آیم و این چهارمین رنگی است که غافلگیرم می کند . آدم که نیست ، هست ولی دیوانه ای بیش نیست .  هیچ وقت سر از کارهایش در نمی آورم . اما اعتراضی هم نمی توانم بکنم . چون می دانم مثل همیشه سکوت اختیار می کند و این کارش بیشتر عذابم می دهد . برای همین است که ساکت می مانم .

تمام بدنم خیس عرق است . به دقت نگاهی به اطراف می کنم . انگار که هیچ وقت اینجا را ندیده ام . پنجره ای کوچک روی دیوار که به حیاط باز می شود . تخت خوابی سیاه گوشه اتاق ، دست نوشته هایی روی دیوار  ، چراخ خوابی خاموش و سه تاری رنگ و روفته روی صندلی کنار پنجره .هیچ چیز مثل دیدن این سه تار عذابم نمی دهد .

به خود که می آیم احساس می کنم می خواهد بلندم کند . بارانی ام را در می آورد و روسری را از روی سرم برمی دارد و می رود طرف آویز . دوباره روی تخت می نشینم و خود را عقب تر می کشم و به دیوار تکیه می دهم و پاهایم را در شکمم جمع می کنم و خیره می شوم به صورتش ، به موهای مجعدش که زیباتر از موهای من روی شانه هایش ریخته است . کنار پنجره می رود ، پرده را کنار  می زند . هوا آنچنان ابری است که کنار رفتن پرده هیچ تاثیری در روشنایی اتاق نمی گذارد . آرام بر می گردد و نگاهم می کند . لبخند می زند موهایش را از روی صورتش جمع می کند و می رود طرف سه تارش .

برش میدارد . مرا نگاه می کند و سه تار را می بوسد . آنچنان در آغوشش می کشد که  انگار با دخترکی زیبا و معصوم عشق بازی می کند .

گوشه ای می نشیند ، چشمهایش را می بندد و اولین نت را می زند . آن را که می شنوم مو بر تنم سیخ می شود . بیشتر خودم را جمع می کنم  و با خودم می گویم باز هم همان آهنگ لعنتی . اما نمی توانم چیزی بگویم . دارم خفه می شوم . اما او همچنان می زند . دستش می لرزد اما همچنان با قدرت سیم را می لرزاند . از موفعی که یادم می آید از این آهنگ متنفر بوده ام . متنفر که نه ! اما با شنیدنش وحشتی تمام وجودم را فرا می گیرد . درست مثل این می ماند که آهنگ مرگ در گوشم زمزمه می کنند .

خدا خدا می کنم که سیم لعنتی پاره شود و صدای این نت ها در گوشم نپیچد . چشمهایش را بیشتر روی هم می فشارد . عرق پیشانیش هم بد جور به چشم می زند . دلم می خواهد هر چه زودتر تمامش کند . اما او همچنان می زند . بلند می شوم و می روم کنارش . اما متوجه نمی شود . موهای روی صورتش را کنار می زنم . سرش را بلند می کند و نگاهم می کند . مرا که می بیند با قدرت بیشتری ضربه می زند . اولین دانه عرق روی پیشانیش از کنار چشمش سر می خورد و می افتد روی سه تار .

بی درنگ همانجا نواختن را قطع می کند . بلند می شود . نفس نفس می زند . سه تار را می دهد به دستم . جای دستهایش خیس عرق است . لحظه ای چندشم می شود . اما می گیرم و روی تخت می نشینم . کنار پنجره می رود و دستش را روی شیشه می گذارد و می گوید بزن .

چشمم را می بندم . دستم آرام روی سیم می لغزد . می دانم که با شنیدن این آهنگ دلش می لرزد . همیشه زیر لب شعرش را زمزمه می کند . چشمانم را باز نمی کنم . می خواهم  تلافی همه ی دل لرزیدن هایم را سرش خالی کنم . آرام انگشتانم روی سیمهای سه تار می لغزد . هرچه بیشتر می زنم ، بیشتر لذت می برم . برخلاف من که در مقابل همه ی کارهایش ساکت می مانم او آنگونه نیست . عذاب بکشد سریع اعتراض می کند . من هم می خواهم  داد بزند ؛ بگوید بس است . اما هیچ نمی گوید .

ناگهان صدای رعد و برق مرا به خود می آورد . بی اختیار دست از نواختن میکشم و چشمانم را باز می کنم . باران به شدت شروع به باریدن کرده و قطرات درشتش محکم به شیشه می خورد . اما چشمان من دنبال چیز دیگری است . هیچکس در اتاق نیست . وحشتی فراتر از ترسی که موقع آمدنم به اتاق داشتم مرا در بر می گیرد . سه تار را بر میدارم و بلند می شوم . کنار پنجره می روم . احساس می کنم همین الان است که شیشه بشکند . رعد و برقی می زند و فضای اتاق لحظه ای روشن می شود . دیگر نمی توانم بمانم . در را باز می کنم ومی دوم به طرف حیاط . وسط حیاط هر دو را می بینم ، مادر و پسر خیس باران . صندلی چرخ دار هم کنار پله ها چپ شده و چرخش هنوز می چرخد . او هم مادرش را در آغوشش گرفته و  گریه می کند ، درست مثل سه تارش نوازشش می کند ومی بوسدش .

پاهایم سست می شود . همان جا زیر باران روی پله می نشینم . نگاهم می کند و می گوید : "  راحت شدی ... لعنتی باز هم که همان را نواختی . می دانستی دوست دارد این آهنگ را . می دانستی که در جانش رخنه میکند . اما باز هم همان را زدی و دیوانه اش کردی . یادت می آید استاد می گفت موسیقی که به دل بنشیند آدم را به هر جایی می برد . دیدی این را هم برد . "

همچنان برای خودش می گوید و داد می زند ، می خواهم داد بزنم و بگویم : " دیوانه ،  آخر این که هیچ صدایی را نمی شنود . "

 اما می دانم مثل همه ی مجهولات این خانه ، این سوالم هم بی جواب می ماند .

همانجا که نشسته ام ، سه تار را برمی دارم و از همان جایی که مانده بودم آهنگم را ادامه می دهم  و او هم انگار شعرش را در گوش مادرش زمزمه می کند .

!! نوشته شده توسط زهره محمدپور | 22:40 | شنبه هجدهم فروردین 1386 •