تبليغاتX
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم - به سلامتی !

به سلامتی !

به سلامتی  ...  !             

 

مثل همیشه راه پله تاریک است . می ترسد چراغ را روشن کند . چون دو سه بار به جای کلید چراغ راهرو  ، زنگ در خانه ی سرهنگ بازنشسته را زده و با داد و هوار زنش مواجه شده است .   به هر مصیبتی است خود را به در اسانسور می رساند . در سکوتی طاقت فرسا بالا می رود . همیشه عاشق بلندی بوده . حالا هم هر چقدر بالاتر می رود خستگی اش در می شود و به ارامش می رسد .  باز هم در همان تاریکی و سکو ت از اسانسور خارج می شود و مستقیم به در خانه اش می رود . به این اوضاع عادت دارد . حتی می داند از اسانسور تا دم در خانه اش چند موزاییک زیر پایش فرش شده است .  دست به جیب می برد . کمی دنبال کلیدش می گردد . به هزار مصیبت از بین دو سه دسته کلید ، بالاخره دسته کلید خانه اش را پیدا می کند  . در را باز می کند . پنج شش ثانیه هم با کلید کلنجار می رود تا از درون قفل درش بیاورد .  چراغ را روشن می کند . پالتو را پرت می کند  روی کاناپه ، کیف را هم  کنار کمد می گذارد . یکراست می رود به طرف یخچال .

یاد مادرش می افتد . " قربون پسرم برم . دستاتو بشور مادر ، لباساتو عوض کن ، یه چایی داغ ، برنج و قرمه سبزی ، دوباره چایی ، دیوان حافظ ، امیر ارسلان ... "

 در یخچال را باز می کند . جا یخی را پر از یخ می کند . کمی کالباس و خیارشور داخل بشقاب می چیند . بطری ویسکی را بر می دارد و می رود طرف پنجره . تنها مبل زرشکی رنگ خانه کنار پنجره منتظرش است . برف شدیدی می بارد ، اما نه دیوانه وار .

از طبقه ی چهاردهم  ساختمان دنیا عالم دیگری دارد . نه ترافیک است ، نه رییس شرکت ، نه سرهنگ باز نشسته .

هواپیمایی در اوج اسمان در تاریکی شب سو سو می زند . لبخند ی می زند . لیوان اولش را به افتخار مسافران هواپیما بالا می برد . تلخ است خیلی تلخ ولی نه به تلخیه!

به اپارتمان مقابل ساختمان خودشان خیره می شود . پانزده طبقه است . با خودش فکر می کند طبقه ی پانزدهم صفای بیشتر ی دارد .هر چه باشد یک طبقه بالاتر است .  اکثر چراغهای خانه ها روشن است .  همه بیدارند ، اما دو سه دقیقه طول نمی کشد که چراغ اولین خانه  خاموش می شود . زنگ ساعت دوازده به صدا در می اید . دوباره لیوانش را بالا می برد . فکر می کند به سلامتی چه کسی ؟

 نگهبان ساختمان با پیجامه ی خط دار در حالی که کت قهوه ای را روی دوشش انداخته از ساختمان بیرون می اید و اشغال ها را زیر درخت بید لخت می گذارد و لرزان لرزان بر می گردد .

می خندد . با صدای بلند می گوید . مش رحیم اینم به سلامتی شما . اما صدایش فقط در چهار دیواری خانه ی خودش که چهارده طبقه از زمین و از مش رحیم فاصله دارد منعکس می شود . خیار شور را زیر دندان مزمزه می کند . چراغها یک به یک شروع به خاموش شدن کرده اند . لیوان سوم را پر می کند . زنگ ساعت یک هم به صدا در می اید . دو دکمه ی بالای پیراهنش را باز می کند . در ساختمان مقابل فقط چراغ دو خانه روشن است . یکی طبقه همکف که خانه ی نگهبان ساختمان است و دیگری ...

دیگری را نمی داند .

فکر می کند . پس شب زنده دار دیگری هم غیر او هست . لیوان را در دست می گیرد . کالباسی بر می دارد و شروع به خوردن می کند .

احساس می کند سایه ای در طبقه ی پانزدهم ساختمان مقابل این طرف و آن طرف می رود . بلند می شود ، جلوتر می اید و صورتش را می چسباند به شیشه . چشمانش را ریز می کند ، لیوان را در دستش می چرخاند و با دقت نگاه می کند .

کسی با دست ، بخار روی شیشه ی اتاق را پاک می کند و خیره می شود به چراغ کم سوی پیاده رو .

دقت می کند ، دخترکی است ، ظریف اندام . فقط همین را می تواند تشخیص دهد . دخترک دوباره نگاهی به اطراف می کند . انگار او هم متوجه تک چراغ روشن ساختمان مقابلشان می شود . چون دو دستش را روی شیشه می گذارد و به خانه ی طبقه چهارده  ساختمان ناقوس زل می زند  .

لیوان را بالا می برد . در حالی که لبخندی گوشه ی لبش خودنمایی می کند سرش را تکان می دهد و لیوان پر از ویسکی را سر می کشد . دختر در حالی که با عجله با یک دستش موهایش را مرتب می کند با دست دیگرش پرده را ارام ارام می کشد .

***

ساعت چهار صبح است هم لیوان خالی است ، هم ظرف ویسکی و هم بشقابها . ولی هنوز کنار پنجره نشسته است . نمی داند چرا !

 گهگاهی سایه ی دخترک را هم از پشت پرده می بیند که دراتاق راه می رود و گاهی یواشکی پرده راکنارمی زند وبه طبقه ی چهاردهم  ساختمان ناقوس نگاه می کند .   

               

!! نوشته شده توسط زهره محمدپور | 23:30 | شنبه هجدهم آذر 1385 •