تبليغاتX
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم - بهار

بهار

بهار               

 بد جور در فکر بود . تق تق خودکار را می کوبید روی میز . هنوز روی قله ی کوههایی که از دور به چشم می خوردند برف دیده می شد .  شیشه های کلاس کمی بخار کرده بود . مگسی پشت پنجره گیر افتاده بود و مدام خودش را می کوبید به شیشه . سرش را بلند کرد ، نگاهی کرد به بچه ها . اکثرشان کچل بودند و خون سرخی زیر پوست سیاهشان گونه هایشان را رنگی کرده بود . یک جور شادی غریبی در چهره ی همه شان موج می زد . زیر میزها مثل جعبه شکلاتی پر از آبنباتهای رنگی بود . چکمه های آبی ، قرمز ، سبز، زرد  که از زیر میزها زده بود بیرون رنگ فضا را جالب تر کرده بود .

بدون اینکه خودش متوجه باشد با صدای آرامی گفت : " کمالی ، بیا انشاتو بخون "  . صدایی نشنید . سرش را بلند کرد، جای کمالی خالی بود .

یکی از بچه ها در حالی که انگشتش را  بلند کرده بود گفت : " آقا اجازه ، آقاش ناخوشه به جاش رفته چوپونی  "

 گفت : " باشه ، بشین "

 سپس سرش را روی دفتر نمره خم کرد واسم دیگری را صدا زد : " قنبرزاده " باز هم صدایی نشنید . دوباره سرش را برد بالا . قنبرزاده سرش را انداخته بود پایین و مثل بید می لرزید . با صدای گرفته ای گفت : " آقا اجازه ، دیروز ننه مون دفتر انشامو داده به حسن تا طیاره درست کنه و زیاد شلوغی نکنه و زر نزنه . تا ننه ام بتونه کاراشو بکنه .  "

همه زدند زیر خنده . لبخندی هم گوشه ی لب او نشست . آخر چطور می توانست دعوایش کند . در حالی که قیافه ای گرفته بود گفت : " خیلی خوب ، بعد این مواظب وسایلت باش ، تکرار نشه ، بشین سرجات . "

 دوباره صدا زد : " جعفرپور  " . یکی با عجله بلند شد . در حالی که هی هی آب دماغش را  می کشید بالا امد جلوی تخته سیاه . دفتر را تا کرد و شروع کرد به خواندن .

 "به نام خدا ... بهار را تعریف کنید ...من بهار را دوست دارم . من درختان و پرندگان را دوست دارم . من دوست دارم درختان شکوفه بزنند . دوست دارم همیشه بهار باشد ...دوست دارم در باغها بدوم ...من بهار را دوست دارم ...چون بهار ... " ؛ اصغر مشغول خواندن بود . کلمه ی بهار از هر دو سه کلمه یک بار  تکرار شده بود .

کمی فکر کرد . اصغر هم مثل او عاشق بهار بود . در این حال چشمش افتاد به بیرون . سریع  از جایش بلند شد . بهار دختر کدخدا در حالی که دو بز کوچک پیشش بود به طرف رودخانه می رفت . معلم هم تا ته کلاس رفت. اصغر هنوز داشت انشایش را می خواند . " من از این انشا نتیجه می گیرم که  ..." 

معلم رفت کنار پنجره .همانطور چشمش به بهار بود  .بهار هم جلو می رفت اما نگاهش به پشت سرش بود . معلم  لحظه متوجه شد که بهار روی زمین نشست . اما نفهمید چرا .سرک کشید . اما چیزی ندید .  اصغر هنوز داشت انشایش را می خواند : " نتیجه می گیرم که در بهار همه جا پر از گِل و گُل است  . "  در این حال بهار بلند شد . سر تا پایش گِلی بود . لبخند زد و دور شد  .

        

 

!! نوشته شده توسط زهره محمدپور | 0:22 | پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 •