تبليغاتX
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم - آخرین گونی زغال

آخرین گونی زغال

آخرین گونی زغال

 

هوا هنوز آنطور که باید و شاید تاریک نشده بود . هنوز می شد سایه ی دود کش ها و آنتن ها را در پشت بام ها دید . از هر ده، بیست  دقیقه یک بار صدای بوق اتومبیلی آرامش کوچه را به هم می زد . دو سه موجود سیاه که از دور شبیه گربه بودند از کنار جدول پیاده رو رد می شدند . نگاهی به ساعتش کرد . هنوز دو سه دقیقه به آمدنش مانده بود . آرام رفت کنار لانه ی کفترهایش . صدای بال بال زدنشان دلش  را لرزاند . همیشه همینطور بود . یک بارهم که شده به خاطر کفترها به پشت بام نیامده بود . اصلا کفتر بازی را دوست نداشت . ولی تنها راه پلکیدنش در پشت بام همین بود . آب و دانه ای در قفسها می گذاشت و تا شب ، لب بام منتظرمی نشست . دو سه سوت کوتاه زد و دوباره برگشت به لبه ی پشت بام . کنار جان پناه ، چمباته زد و زل زد به حیاط خانه ی همسایه بغلی شان عباس آقا  . در این حال صدای دمپایی ها را شنید . قند در دلش آب شد . صدای نفس نفس زدنش در سکوت مطلق پشت بام پیچید . هر چه می کرد نمی توانست آرامتر نفس بکشد . کمی بلند تر شد. خودش بود ؛ پیراهن سفید گلدار ، روسری حنایی ، دمپایی های پلاستیکی آبی و آتشگردان . همه چیز در آن لحظه ثابت بود . آب از آب تکان نمی خورد . فقط چشمان او بود که با گردش مهناز در حیاط این طرف و آن طرف می رفت .

مهناز در حالیکه آتشگردان  در دستش بود رفت طرف گونی زغال . کمی زغال داخل آتشگردان ریخت و دو سه قطره نفت چکاند روی آنها . با کبریتی که در دست داشت زغال را آتش زد . در سوسوی روشنایی کبریت لحظه ای صورتش روشن شد . احمد کمی جای خود را تغییر داد تا خوب چهره اش را ببیند . هوا برایش مثل سرب سنگین شده بود و صدای نفسهایش کلافه اش کرده بود . وقتی زغال آرام آرام شروع به سوختن کرد مهناز آتشگردان را برداشت و آمد به وسط حیاط . صدای ترانه ای که از موقع ورود به حیاط زیر لب زمزمه می کرد آرام آرام اوج می گرفت . با همان ریتم زمزمه اش شروع کرد به چرخاندن آتشگردان . با تمام قدرت سبد را در هوا می گرداند . مثل اینکه می خواست تلافی همه ی بدبختیهای زندگیش را سر این سبد خالی کند. هوا دیگر  کاملا تاریک شده بود و چشمهای احمد این بار هم  با گردش گلوله ی آتشین به این ور و آن ور می رفت  . دلش مثل سیر و سرکه می جوشید . می ترسید نمی دانست چرا و از چه چیز ؟ دلش می سوخت برای خودش ، برای کفترهایش ، برای مهناز ، برای همه چیز . نمی دانست تا کی باید همینطور در پشت بام بنشیند و ساعت ها ودقیقه های آمدن مهناز به حیاط را بشمارد . اگر روزی نیامد ؟ اگر دیگر کسی از مهناز نخواست تا برایش قلیان آماده کند ؟ و هزاران اگر دیگر . مدتها بود که از پشت بام مهناز را دید می زد . اما امروز همه ی این فکرها در سرش پیچیده بود . شاید به خاطر این بود که واقعا احساس می کرد دوستش دارد . مگر قبلا نداشت ؟ کمی که فکر می کرد می فهمید نه ! فقط برای سرگرمی  یا برای شیطنت نگاهش می کرد . اما امروز اولین روزی بود که نگران بود . نگران نیامدنش ، نگران ندیدنش و نگران هزاران چیز دیگر . به خود که آمد مهناز را دید که مشغول در آوردن توتون ها از آب بود . آبشان را می گرفت و می گذاشت روی سر قلیان. همه را که از کاسه برداشت با عجله ، با انبر چند تکه زغال برداشت و گذاشت روی توتون ها . چند لحظه طول نکشید که بوی سوختن توتون همه جا را گرفت .  سپس آرام قلیان را برداشت و رفت داخل خانه . احمد همان طور به آتشگردان و گونی زغال و دمپایی های مهناز زل زده بود . چند لحظه ای که گذشت صدای خنده و صحبت چند نفر از خانه ی عباس آقا بلند شد . با شنیدن این صداها برای اولین بار دلش لرزید . آرام  روی زمین نشست و تکیه داد به دیوار جان پناه و نفس عمیقی کشید  و به بق بقو های کفترهایش گوش داد .

آنشب برای اولین بار دلش برای مهناز سوخت . تنها چیزی که روی تمام وجودش سنگینی می کرد صدای خنده ی مردها بود که با دیدن قلیان یا شاید هم مهناز اوج گرفته بود . کمی فکر کرد ، به هر قیمتی شده بود می خواست مهناز را به دست آورد .  تصمیم گرفت فردا از پشت بام صدایش بزند و همه چیز را برایش بگوید . بگوید که می خواهد برایش خواستگار بفرستد و هزاران حرف دیگر که همیشه در دلش بود .

شب بعد هم به پشت بام آمد ، نشست و منتظر ماند . اما مهناز نیامد ؛ بعد مدتها این اولین شبی بود که مهناز را نمی دید . نگران شد . اما کاری نمی توانست بکند . سه چهار شب دیگر هم سر ساعت آمد به پشت بام . اما دریغ از پر زدن مگسی در حیاط آنها . دیگر کلافه شده بود . همه چیز سر جایش بود ، گونی زغال ، آتشگردان ، دمپایی ها ، کاسه ی توتون  ، تنها چیزی که نبود مهناز بود . نه می توانست از کسی بپرسد نه می دانست که چه بلایی به سرش آمده است ، فقط هر روز به امید دیدنش می آمد و مثل بقیه روزها دست از پا درازتر برمی گشت و می رفت .

تقریبا یک هفته ای می شد که مهناز را ندیده بود . اما مثل همیشه باز هم به پشت بام  آمد ، صدای کفترها همه جا پیچیده بود . تا حال ندیده بود که این گونه سر و صدا راه بیاندازند . کنار لانه شان که رفت دنیا روی سرش خراب شد . چهار تا از کفترهایش بیجان روی زمین افتاده بودند  ؛ نگاهی به ظرف  آب و غذایشان که کرد بند دلش پاره شد . یادش آمد از روزی که مهناز را ندیده به کفترها هم آب و دانه نداده است . آرام وارد قفس شد ، لاشه ی بیجان کبوترها را برداشت ، مقداری آب و ارزن برایشان ریخت و بیرون آمد .

در آن حال که در پشت بام قدم می زد و قفس کفترهایش را مرتب می کرد ، صدای جیغ و فریاد چند  نفر به گوشش رسید . هراسان به لبه ی پشت بام رفت . همه در حیاط خانه ی عباس آقا جمع شده بودند ، اشتباه نمی کرد همه بودند ؛ ولی نه کسی که او دنبالش بود نبود . فقط اسمش را می شنید . در یک لحظه احساس کرد تمام شهررا که از آن بلندی می دید دور سرش چرخید . مادر مهناز در حالیکه فریاد می زد گونی زغال را را روی زمین خالی کرد و با دودست آن را روی تمام سرش ریخت . عباس آقا از داخل

خانه فریاد می زد و گریه می کرد .

اما او هیچ کاری نمی کرد فقط نگاه می کرد . به گونی زغال ، به دمپایی ها ، به لاشه ی کفترها در دستش و به آتشگردان که تنهاتر از همیشه گوشه ی حیاط افتاده بود .

!! نوشته شده توسط زهره محمدپور | 1:1 | پنجشنبه دهم اسفند 1385 •