بلوک شماره 11
جلوی ایستگاه اتوبوس از استیشن کرم رنگ پیاده شدند . پسر شیرینی بزرگ حلقه ای را فشار داد و گاز زد . احساس کرد که خامه به لب و لوچه اش چسبیده است . زبانش را در آورد و یک دور کامل دور دهانش چرخاند و بار دبگر گاز محکمی به شیرینی زد .
زن بی آنکه توجهی به او بکند با عجله به طرف اتوبوس شماره ی 22 دوید و پسرک هم بیخیال و بدون هیچ عجله ای به طرف اتوبوس رفت و سوار شد . اتوبوس و استیشن کرم رنگ هر دو با هم حرکت کردند . راننده ی اتوبوس صدای رادیو را بلند کرد و در حالیکه خبرنگار از ناآرامی وضع سیاسی کشور و وخیم بودن اوضاع زندانیان سیاسی خبر می داد زنی میانسال به پسرک اعتراض کرد که کمتر دستهای خامه ایش را به این طرف و آن طرف بمالد . پسرک جوابی نداد . مادرش هم انگار نشنید . پسر بچه نوک انگشتانش را لیس زد ودو دستی چسبید به میله ی صندلی . گزارشگر رادیو هنوزبه صحبتهایش ادامه می داد . دختری جوان دستهایش را مشت کرده بو و با هر بار بلندتر شدن صدای گزارشگر انگشتانش را بیشتر در گوشت دستهایش می فشرد .
وقتی رسیدند دیر شده بود . تلفن سه بار زنگ خورده بود و انگار دو بار مرد خانه پشت تلفن بی جواب مانده بود و فحش داده بود . زن ازپله ها بالا رفت و وارد اتاق خواب شد . از پنجره نگاهی به بیرون کرد . استیشن کرم رنگ جلوی بلوک 11 توقف کرده بود . سریع دکمه ی دامنش را بست و زیپ آن را بالا کشید . با بلوز نارنجی رنگی در دست در حالیکه فقط سوتینی سیاه رنگ در تنش بود از پله ها پایین آمد . پسر سرتاپا نگاهش کرد . روی زمین نشست و کیسه ای پر از ماشینهای کوچک اسباب بازی را روی زمین خالی کرد . زن بلوز را به دندان گرفت ، قابلمه ای پر از آب را روی شعله ی اجاق گذاشت ، بسته ای ماکارونی از کابینت بیرون آورد و با عجله بلوز را تنش کرد .
***
" کمی ماکارونی داریم ؛ از دیشب مانده ، می خوری برایت گرم کنم ؟ " زن گفت و دوباره ادامه داد : " ما شام نمی خوریم . او قبلا شام خورده و خوابیده است ، من هم میل ندارم . می خوری گرم کنم ؟ "
مرد کتش را جلوی آینه مرتب کرد . دم در رفت و بند کفشش را بست و زن فقط شنید : " ...فظ " و در بسته شد . عقربه های ساعت مانند یک خط کش عمود ایستاده بود . از پله ها بالا رفت . نگاهی به اتاق پسرک کرد . یک پا و یک دستش از تخت آویزان شده بود . آباژورش روشن بود . بدنش بالا و پایین می رفت . زن به اتاق خودش رفت . آباژورش خاموش بود . سردش شد . خوابش می آمد . زیر لحاف رفت . جمع شد. گرم شد . نگاهی به پنجره کرد . ترسید و آباژورش را روشن کرد . تصمیم گرفت که فردا مقداری کلم بخرد تا سوپ کلم درست کند . فکر کرد که شوهرش سوپ کلم با زرشک خیلی دوست دارد . لبخند زد و بیشتر جمع شد . اما چشمانش را که بست تصویر مرد عطر فروش در ذهنش مجسم شد . بوی عطری را که همیشه شوهرش استفاده می کرد را از بالش زیر سرش احساس کرد و سعی کرد عشقبازی در شب قبل با همسرش را به خاطر بیاورد . خوابش نبرد . دوباره تصویر همان مرد عطرفروش جلوی چشمانش ظاهر شد . تصویر مردی میانسال با موهای کم پشت جوگندمی و چهره ای استخوانی ودستانی ظریف که با مهارت خاصی همیشه درب شیشه ی عطرها را باز می کرد . بلند شد و ملحفه ی کرمرنگی را روی دوشش انداخت و از اتاق خارج شد . آباژور اتاق پسرش هنوز روشن بود و پسر روی زمین دراز کشیده بود و قفسه ی سینه اش به شدت بالا و پایین می رفت . کنارش رفت و بالشی زیر سرش گذاشت ، آباژورش را خاموش کرد و به اتاق نشیمن رفت . کنار پنجره که ایستاد متوجه شد چراغهای استیشن کرم رنگ خاموش شد و خیابان در تاریکی محض فرورفت . از پنجره دور شد و روی مبل نشست . زنگ ساعت 2 به صدا در آمد . سرش را به مبل تکیه داد وچشمانش را بست . صدای دنگ خفیفی در فضای اتاق پیچید .چشمانش را باز کرد . فکر کرد زنگ ساعت 3به صدا در آمده است . نگاهی به ساعت کرد . هنوز 2:20 بود . سایه ای در راهرو حرکت کرد . بلند شد و آرام از راهرو به اتاق خواب رفت . مرد لباسهایش را در آورد .
روی تخت نشست و ملحفه ای را که روی دوشش بود به زمین انداخت . آباژور را خاموش کرد و به آرامی زیر لحاف به خواب رفت . دستهای آشنای مرد موهای او را نوازش کرد .
***
کلم سفید بزرگی در دستش بود .وارد ساندویچی شدند . پرسید : " چی می خوری ؟ " پسر نگاهی به یخچال کرد و با انگشت همبرگر را نشان داد .
از مغازه که خارج شدند پسر دو گاز بزرگ به همبرگر زده بود . جلوی بلوک 7 که رسیدند ، استیشن کرم رنگ آن طرف خیابان روبروی بلوک 11 توقف کرده بود . وارد آپارتمان شدند . سوپ که حاضر شد ، زن شعله ی اجاق را کم کرد و به حمام رفت . تلفن زنگ خورد . مرد بود . زنش را خواست . پسر توضیح داد که او در حمام است و برای ناهار هم سوپ کلم دارند اما او چون دوست ندارد ساندویچ همبرگر خورده است و همراهش هم یک کوکاکولای اصل نوشیده است .صدای بوق ممتد تلفن را که شنید گوشی را گذاشت و صدای تلویزین را زیاد کرد .
ساعت 11 بود و هنوز یک قابلمه سوپ کلم روی اجاق گاز دست نخورده مانده بود .
در باز شد . زن سرش را هم بلند نکرد . پسر تا دم در دوید و پرسید : " سوپ کلم می خوری ؟ "
مرد به انق خواب رفت . زن هم به دنبال او وارد اتاق شد و زیر لحاف دراز کشید . چشمانش را که بست دوباره تصویر مرد عطرفروش در خاطرش مجسم شد . محکم تر چشمانش را به هم فشار داد و اجازه داد تا مرد عطر فروش دکمه ی بالای پیراهن او را باز کرده و شیشه ی عطر را آرام روی سینه هایش بگرداند . با صدای مرد که دنبال شلوارکش می گشت به خود آمد . نگاهش کرد وبا انگشت کشوی زیر تخت را نشانش داد .در تمام مدتی که مرد در اتاق می گشت و لباسهایش را عوض می کرد ، نگاهش می کرد . می دانست که استیشن کرم رمگ هنوز جلوی درب آپارتمان شماره 11 توقف کرده است و صاحب آن دو ساعتی می شود که به خانه برگشته و شاید زنش برایش سوپ پیاز درست کرده یا سوپ قارچ . خلاصه چیزی غیر از سوپ کلم . چون مرد عطر فروش اصلا سوپ کلم دوست ندارد و برخلاف مردی که اکنون با شلوارکی آبی رنگ در اتاق مثل اجل معلق این طرف و آن طرف می رود از بلندی می ترسد و ماشین غیر استیشن هرگز سوار نشده است . اما مرد شلوارک آبی بنگاه معاملاتی دارد و BMW ماشین مورد علاقه اش است .
دستی دور تنش می پیچد و در این حال بوی عطر تندتر می شود . صبح برا ی صبحانه کره با مربای توت فرنگی آماده کرده است .
***
همه ی کارهایی را که از صبح انجام داده یک به یک در ذهنش مرور می کند . می داند فردا اولین روز سال تحصیلی جدید است و مرد شیرینی فروش ، موقع رفتن به مدرسه ، به پسرش شیرینی خامه ای می دهد . قابلمه سوپ کلم هنوز روی اجاق گاز است و دو سه عدد لیموی تازه هم در یخچال آماده کرده است . شوهرش دیگر جای شلوارک آبی خود را می داند .
ساعت باز هم مثل یک خط کش عمود ایستاده است . می داند که پسرش تا الان حتما خوابیده است . مرد هم شاید آخرین اخبار بورس را مطالعه می کند . اما مطمئن است که هر دو آنها باز هم منتظرند که او ساعت 1 از جشن عروسی نزدیکترین دوستش برگردد . همه چیز مرتب است . جلوی آپارتمان بلوک 11 سوار استیشن کرم رنگ می شود . چراغ اتاق خواب خودشان را می بیند که هنوز روشن است . فکر اینکه شاید مرد نتوانسته جای شلوارکش را پیدا کند ، نگرانش می کند . در ماشین را که می بندد بوی عطر غلیظی او را به سرفه می اندازد . مرد عطر فروش شیشه را پایین می کشد و حرکت می کند . زن دوباره پشت سرش را نگاه می کند . پلاک شماره 7 هنوز به چشم می خورد . به جلو برمی گردد . نگاهی به مرد عطر فروش می کند . خوشحال است که می تواند از این پس به خوبی زن مردعطر فروش سوپ قارچ درست کند .

