من بزرگتر از من ...
وقتی روی کاناپه جلوی تلویزیون نشست و دو سه پسته در دهانش انداخت ، فهمیدم که ماندنی است .بدون آنکه چیزی بگویم به اتاق خواب رفتم و کمی عطر پشت گوشم زدم و به سالن برگشتم .روی میز جلوی پایش خم شدم و دو سه پسته برداشتم و کنار رفتم . بوی عطر بنا گوشم که به مشامش خورد گره کراواتش را شل تر کرد .
به آشپزخانه رفتم و با یک لیوان چایی دوباره به سالن برگشتم .در حالیکه با چشمان سرخ و خواب آلودش به لیوان چایی ام نگاه می کرد ، با انگشت آشپزخانه را نشانش دادم و به اتاق کارم رفتم .
چراغ کارم را که روشن کردم سایه ام کنده شد و چسبید به دیوار .سایه ای سه برابر بزرگتر از خودم . روی صندلی ام جا به جا شدم و کتاب کافمن را باز کردم .برای پروژه ی جدید بایستی یکسری کد پیدا می کردم . بی حوصله شروع کردم به ورق زدن کتاب .
هر بار که تکان می خوردم ، سایه ام که بزرگ بود و سنگین ، به سختی خود را روی دیوار تکان می داد . خیلی قوی تر و محکم تر از خودم به نظر می رسید . دو سه بار انگشتم را تکان دادم . هر یک ازانگشتانم به اندازه ی یک متکای قدیمی شده بودند .
اما هیچ یک از اعضای بدنم در آن دیده نمی شد .سر و بدنم مثل دو توپ بزرگ بودند که روی هم چیده شده باشند و دستهایم مثل دو لوله ی پهن و بزرگ از داخل توپ پایینی بیرون زده بودند .
نبود دیگر اعضا برایم مهم نبود . تا حال که به هیچ دردم نخورده بود . بعد این هم فکر نمی کردم بود یا نبودشان فرقی به حالم بکند. مهم این بود که بزرگ تر شده بودم و قوی تر .
کتاب را بستم و بلند شدم و جلوی چراغ ایستادم و شروع کردم به تکان دادن سرم ، دستانم و انگشتانم . سپس در حالیکه این کار را می کردم در اتاق چرخی زدم .
سایه هم به سنگینی تکان خورد و همراه من تا جایی که روی دیوار نور می تابید آمد و سپس در سیاهی دیوار محو شد .
کمی عقب تر رفتم تا جایی که فقط قسمتی از دستم در روشنایی دیوار قرار گرفت . فکر کردم ذره ذره که به سمت سیاهی دیوار می روم سایه ام را قطعه قطعه می کنم . تکه تکه می برم و نابودش می کنم .
به روشنایی دیوار برگشتم و آرام دستم را دراز کردم . قسمتی از انگشتانم در سیاهی دیوار فرو رفت و انگار سایه ام داد کشید . خوشم آمد . کمی دستم را جلوتر بردم . وقتی تا بازو در سیاهی فرو رفت ، صدای جیغش بلند تر شد . شروع کردم به خندیدن . باز هم همانطور آرام آرام در سیاهی پیش رفتم . نصف بدنم ، سرم ، بازوی دیگرم ، انگشتان دستم . با هر بار که در سیاهی فرو می رفت ، صدای جیغی در فضا پراکنده می شد و من هم لذت می بردم و بلند بلند می خندیدم .
لذت می بردم وقتی می دیدم چیزی بزرگتر و قوی تر از خودم را قطعه قطعه می کنم و او هم داد می زند .
بعد تصمیم دیگری گرفتم . دوباره کل سایه ام را در روشنی دیوار قرار دادم . انگار دوباره متولد شد . کف زدم و خندیدم . اینبار می خواستم جور دیگری او را از بین ببرم . خواستم از جایی که اکنون قرار گرفته ام طوری به سمت تاریکی بپرم که کل آن یکباره در تاریکی محو شود و از بین برود .تا سه شمردم و با تمام قدرتی که داشتم ، پریدم .
چون بزرگ بود بار اول موفق نشدم یکباره نابودش کنم . تمامی آن در تاریکی فرو رفت اما دست چپم جدا شد و روی دیوار جلوی چشمانم به جا ماند .
سایه ام با تمام قدرتی که داشت جیغ کشید . بلند بلند می خندیدم .
برای آخرین بار به سمت روشن دیوار رفتم . مطمئن بودم که اینبار موفق می شوم . دوباره تا سه شمردم و اینبار محکمتر از قبل پریدم . طوری که تمام سایه به یکباره محو شد . اما دیگر صدای جیغی نیامد . انگار سایه ام مرد . من هم نخندیدم . فقط به سمت مردی با گره کراوات شل که جلوی در اتاقم ایستاده و دستانش را برایم باز کرده بود و دهنش هم بوی پسته می داد رفتم و با تمام بزرگی بین دستانش جا گرفتم .


