دیگر مردی ندارم ...
عکس را که روی جلد کتاب می بیند شروع می کند به فلسفه بافی .
می گوید : " ببین چه قدر محکم دخترک را بغل کرده است . آدم می تواند صدای شکستن استخوان هایش را بشنود . " نگاهش می کنم و لب و دهنم را کج می کنم .
می گوید : " دخترک می لرزد ... "
در حالیکه دستش را می کشم می گویم : " انیمیشن نیست ..." و دردلم به تمام چرندیاتی که در ذهنش وول می خورد می خندم .
عرق روی صورتم را پاک می کنم . هر کس که از کنارمان می گذرند لااقل یک تنه می زند . حالم از این پیاده رو و آدمهایش به هم می خورد .
اما او هنوز توضیح می دهد : " دخترک عاشق شخصیت داستان شده است . فکر می کنی واقعی نیست ، اما حقیقت دارد . ببین چطور خودش را در آغوشش رها کرده . حتی دستانش را دور گردن پسر حلقه نکرده . رها کرده خودش را . درست مثل یک پر روی سطح آرام یک مرداب ... "
محکم دستش را فشار می دهم و می گویم : " هوا گرم است . یک بستنی بخوریم و برویم . "
برمی گردد و نگاهم می کند و سپس ادامه می دهد : " زیباست ، اما احمقانه است . فکر کن دوستت داشته باشم اما حتی نتوانم لمست کنم ، نتوانم دست روی پوست تنت بکشم و موهایت را بو کنم و ... بلکه فقط فقط مثل احمق ها تصورت کنم ... درست مثل حبابی که از اسکاچ ظرفشویی جدا می شود و من هم با انگشت می ترکانم و دیگر نمی بینمش . "
مردی تنه می زند . خودم را کنار می کشم و بیشتر تکیه می دهم به بازویش . جلوی این کتاب فروشی لعنتی اذیت می شوم .
دستش را دور کمرم حلقه می کند و می گوید : " کل وجود پسرک از کلمات تشکیل شده . ببین کلمات در قالب وجود پسرک از صفحه ی کتاب بیرون زده اند . اما دختر شلوار لی پوشیده . بلوز نازک به تن دارد . اما زشت است ، اگر زشت نبود پشتش به ما نبود . پسرک هم چیزی ندارد . نه پا ، نه بدن نه چیز دیگری ...
انگار نویسنده فقط صورتش را ساخته با دستانش . صورتی پهن و استخوانی با چشمانی درشت و تیز . موهایش چسبیده روی پیشانیش . دست های محکمی دارد . بازوهای عضلانی که دو دست دخترک به زور دورش حلقه می زند . فقط اینها را گفته است . در عکس هم فقط همینها دیده می شود . دختر جلوی او قرار گرفته و کل اندام پسر را پوشانده است . دختر هم زشت است خیلی زشت که نشانش نداده اند . دستانش هم که آویزان است چنگی به دل نمی زند . اما شلوار لی به تنش خوب جلوه می کند . "
بوی عرق تندی را حس می کنم . کم مانده بالا بیاورم . دستانم خیس آب می شود . در شیشه مغازه ی کتاب فروشی خودم را می بینم . باورم نمی شود . دستم را به دهانم نزدیک می کنم و با انگشتانم دندانهایم را لمس می کنم . احساس می کنم جای دو سه دندانم خالی است . دو سه تای دیگر هم انگار لق شده اند . دست به بینی ام می زنم ، خوش فرم است . اما پوست صورتم مثل سیب مانده ای زیرانگشتان دستم می لغزد .
احساس می کنم کسی از پشت خودش را به من می چسباند . جمع می شوم . مردی لبخند به لب به طرفم بر می گردد . اما همینکه نگاهم می کند سرش را پایین می اندازد و با عجله دور می شود . دستانم دوباره خیس عرق می شود . محکمتر از قبل خودم را به بازویش می چسبانم و آرام می شوم و می گویم برویم .
نگاهم می کند . می خندد . من هم می خندم . دوباره در شیشه خودم را می بینم . موقعی که می خندم زشت تر می شوم . سرم را پایین می اندازم . اما در یک لحظه تمام تنم تبدیل به یک قالب یخ می شود . همانطور که هستم می مانم . حتی نمی توانم داد بزنم . او دیگر جز سینه و دست و صورت هیچ چیز ندارد . نه پا دارد ، نه شکم . پس حتما ...
دوباره نگاه می کنم به نیم تنه ای که چسبیده به بازویم . می خندد . اما من نمی خندم . نه به این خاطر که دیگر مرد ندارم . به خاطر اینکه موقعی که می خندم زشت تر می شوم .



